به عقیده من با آن روش زندگیش احساس خوشبختی می کرد. همین طرز زندگی برایش کافی بود؛ و برای او هیچ چیز آزاردهنده تر از این نبود که وقوع حادثه ای باعث شود که او روال منظم زندگی خود را تغییر دهد.
یک شب که بیشتر از معمول رغبت به همصحبتی داشت به من گفت که رفتار جان و نبودن آینده روشنی برای خانواده اثر عمیقی براو گذاشته؛ و حالا، به قول خودش، فکر خود را به کار انداخته و تصمیم خود را گرفته. تأمین و نگهداری ثروتش را خودش برعهده می گیرد، و وقتی مادرش بمیرد (در اینجا با آرامی اظهار کرد که طولانی شدن و بهبود بیماری او کاملا غیرمحتمل است) برنامه ای را که مدتهاست تنظیم کرده به اجرا در خواهد آورد: در یک جای آرامی که مزاحمتی برای کارهای منظم روزانه اش پیش نیاید ساکن خواهد شد، و میان خود و دنیای پوچ و بی ارزش سدهای قابل اطمینانی ایجاد خواهد کرد. از او پرسیدم که آیا جیورجیانا هم با او خواهد بود یا نه. «البته که نه. من و جیورجیانا هیچ وجه مشترکی نداریم؛ هیچوقت هم نداشته ایم. من زیر بار معاشرت با او نخواهم رفت. جیورجیانا راه خودش را در پیش خواهد گرفت و من، الیزا، راه خودم را دنبال خواهم کرد.»
جیورجیانا، در مواقعی که اسرار قلب خود را برایم فاش نمیکرد بیشتر اوقات خود را روی کاناپه دراز میکشید، از خسته کنندگی و یکنواختی محیط خانواده عصبانی بود و مکررا آرزو میکرد که کاش زن دائیش گیبسن او را به شهر دعوت می کرد. گفت: «فقط اگر بتواند یکی دو ماه از خانه بیرون باشد تاکار یکسره شود خیلی بهتر خواهد شد.» از او نپرسیدم منظورش از «کار یکسره شود» چیست، اما گمان میکنم منظور او فوت قریب الوقوع مادرش و مراسم خسته کننده بعد از تدفین او بود. الیزا معمولا هیچ توجهی به بیدردی و شکوه های خواهرش نداشت به حدی که گفتی اصلا چنان موجود نق نقوی راحت طلبی در برابر او ننشسته با این حال، یک روز دفتر امور مالی و پارچه برودری دوزی خود را کنار گذاشت و ناگهان او را به باد سرزنش گرفت:
- «جیورجیانا، اگر جانوری به بیفایدگی و پوچی توبود مسلما هرگز مجاز نبود که سربار کره زمین باشد. حق این نبود که توبه دنیا بیایی برای این که زندگی بیفایده ای داری. توبه جای این که مثل یک آدم منطقی برای
یک شب که بیشتر از معمول رغبت به همصحبتی داشت به من گفت که رفتار جان و نبودن آینده روشنی برای خانواده اثر عمیقی براو گذاشته؛ و حالا، به قول خودش، فکر خود را به کار انداخته و تصمیم خود را گرفته. تأمین و نگهداری ثروتش را خودش برعهده می گیرد، و وقتی مادرش بمیرد (در اینجا با آرامی اظهار کرد که طولانی شدن و بهبود بیماری او کاملا غیرمحتمل است) برنامه ای را که مدتهاست تنظیم کرده به اجرا در خواهد آورد: در یک جای آرامی که مزاحمتی برای کارهای منظم روزانه اش پیش نیاید ساکن خواهد شد، و میان خود و دنیای پوچ و بی ارزش سدهای قابل اطمینانی ایجاد خواهد کرد. از او پرسیدم که آیا جیورجیانا هم با او خواهد بود یا نه. «البته که نه. من و جیورجیانا هیچ وجه مشترکی نداریم؛ هیچوقت هم نداشته ایم. من زیر بار معاشرت با او نخواهم رفت. جیورجیانا راه خودش را در پیش خواهد گرفت و من، الیزا، راه خودم را دنبال خواهم کرد.»
جیورجیانا، در مواقعی که اسرار قلب خود را برایم فاش نمیکرد بیشتر اوقات خود را روی کاناپه دراز میکشید، از خسته کنندگی و یکنواختی محیط خانواده عصبانی بود و مکررا آرزو میکرد که کاش زن دائیش گیبسن او را به شهر دعوت می کرد. گفت: «فقط اگر بتواند یکی دو ماه از خانه بیرون باشد تاکار یکسره شود خیلی بهتر خواهد شد.» از او نپرسیدم منظورش از «کار یکسره شود» چیست، اما گمان میکنم منظور او فوت قریب الوقوع مادرش و مراسم خسته کننده بعد از تدفین او بود. الیزا معمولا هیچ توجهی به بیدردی و شکوه های خواهرش نداشت به حدی که گفتی اصلا چنان موجود نق نقوی راحت طلبی در برابر او ننشسته با این حال، یک روز دفتر امور مالی و پارچه برودری دوزی خود را کنار گذاشت و ناگهان او را به باد سرزنش گرفت:
- «جیورجیانا، اگر جانوری به بیفایدگی و پوچی توبود مسلما هرگز مجاز نبود که سربار کره زمین باشد. حق این نبود که توبه دنیا بیایی برای این که زندگی بیفایده ای داری. توبه جای این که مثل یک آدم منطقی برای