قبول نکرد و سراغ بچه فرستاد. اولین باری که چشمم به آن بچه افتاد نفرت او را در دل گرفتم - آن موجود لاغرنق نقوی مردنی ! تمام شب را در گهواره اش گریه میکرد - واقعا مثل بچه های دیگر جیغ نمی زد بلکه شیون میکرد و می نالید. رید خیلی با او مهربان بود؛ خودش از او پرستاری می کرد و طوری به او توجه داشت که گفتی بچه خودش است. سعی داشت بچه های مرا وادارد با او مهربان باشند اما عزیزان من نمی توانستند او را تحمل کنند و وقتی آنها نشانش می دادند که از آن بچه بدشان می آید از دست آنها عصبانی می شد. آخرین دفعه ای که بیمار شد مرتبا می خواست او را به بالینش بیاورند. یک ساعت پیش از مرگش تصمیم داشتم بچه را به یتیمخانه بفرستم اما او ضعیف بود؛ طبیعتا ضعیف بود. جان اصلا به پدرش نرفته، و من از این جهت خوشحالم. جان مثل من و مثل برادرانم است. کاملا یک گیبسن است. اوه، ای کاش در نامه هایش از من تقاضای پول بیشتری نمیکرد! دیگر پولی ندارم به او بدهم. داریم فقیر می شویم. باید نصف خدمتکاران را بیرون کنم و قسمتی از تشکیلات خانه را برچینم؛ یا اجاره بدهم. واقعا نمی توانم تسلیم این فکر بشوم و آن را عملی کنم - اما اگر این کار را نکنم چطور زندگی کنیم؟ دوسوم درآمدم صرف پرداخت نزول وامهای رهنی می شود. جان به طور وحشتناکی قمار میکند، و همیشه می بازد. پسر بیچاره! حقه بازها دوره اش کرده اند. غرق شده، از بزرگی افتاده. چشمهایش ترسناک شده؛ وقتی او را می بینم احساس شرم می کنم.»
سخت به هیجان آمده بود. به بسی، که در طرف دیگر تختخواب ایستاده بود، گفتم: «بهترست حالا او را به حال خودش بگذاریم.»
- «بله، شاید بهتر باشد، دوشیزه. اما غالبأ شب که می شود اینطور حرف می زند؛ صبح آرام تراست.»
برخاستم. خانم رید گفت: «بایست! می خواستم چیز دیگری بگویم. او تهدیدم میکند. دائما تهدیدم میکند که خودش یا مرا میکشد. و من گاهی خواب می بینم که به زمین افتاده و زخم بزرگی روی گلویش است، با صورتش ورم کرده و سیاه شده. به بن بست عجیبی رسیده ام؛ درد و گرفتاریم زیاداست.
سخت به هیجان آمده بود. به بسی، که در طرف دیگر تختخواب ایستاده بود، گفتم: «بهترست حالا او را به حال خودش بگذاریم.»
- «بله، شاید بهتر باشد، دوشیزه. اما غالبأ شب که می شود اینطور حرف می زند؛ صبح آرام تراست.»
برخاستم. خانم رید گفت: «بایست! می خواستم چیز دیگری بگویم. او تهدیدم میکند. دائما تهدیدم میکند که خودش یا مرا میکشد. و من گاهی خواب می بینم که به زمین افتاده و زخم بزرگی روی گلویش است، با صورتش ورم کرده و سیاه شده. به بن بست عجیبی رسیده ام؛ درد و گرفتاریم زیاداست.