نام کتاب: جین ایر
چهره آشنا را یافتم: مثل همیشه عبوس و بیرحم؛ آن چشمان مخصوص که هیچ چیز نمی توانست انجماد آنها را ذوب کند؛ و آن ابروهای بالا رفته، مغرور و خودکامه چه بسیار مواقعی که به نشانه تهدید من و نفرت از من پایین آمده بودند! و حالا همچنان که حالت خشنونت آمیز آنها را می جستم فکر هراسها و غمهای کودکی با چه وضوحی در من زنده می شدند! با این حال خم شدم و او را بوسیدم. به من نگاه کرد. گفت: «این جین ایراست؟»
- «بله، زن دایی رید. حالتان چطوراست، زن دایی عزیز؟»
یک بار با خودم عهد کرده بودم که دیگر هرگز او را زن دایی خطاب نکنم. با خود گفتم که فراموش کردن و شکستن آن پیمان گناه نیست. با انگشتانم دستش را که از شمد بیرون بود محکم گرفته بودم. اگر او هم دست مرا با محبت محکم می فشرد در آن لحظه لذت واقعی را درک می کردم. اما طبایع تأثیرناپذیر خیلی زود نرم نمیشوند و نفرتهای ذاتی به آسانی ریشه کن نمیگردند؛ خانم رید دستش را از دستم در آورد، و صورت خود را تا اندازه ای از من گرداند، اظهار داشت که شب گرمی است. بازهم با من چنان به سردی برخورد کرد که آنا حس کردم عقیده اش درباره من - احساسش نسبت به من - تغییر نکرده، و تغییر نکردنی است. از چشمان بی روح و بی عاطفه اش - چشمانی تیره تر از آن که مهرآمیز باشد و خشک تر از آن که اشگ بریزد - بله، از چشمان بی عاطفه اش دریافتم ک مصمم است تا به آخر مرا همچنان بد بداند برای این که اعتقادش به خوبی من به او هیچگونه لذت زیادی نمی دهد: آنچه به او لذت می داد فقط تحقیر بود.
دلم به درد آمد، خشمگین شدم، اما بعد حس کردم مصمم هستم او را مقهور خود کنم - یعنی علی رغم طبیعت و اراده اش - بانوی حاکم بر او باشم. نزدیک بود اشکهایم درست مثل زمانی کودکی جاری شوند، به آنها امر کردم به خاستگاهشان برگردند. یک صندلی آوردم و آن را کنار تختخواب محاذی سراو گذاشتم ؛ نشستم و روی بالش خم شدم.
گفتم: «شما دنبال من فرستادید، من اینجایم و قصد دارم بمانم تا حالتان خوب شود.»
- «اوه، البته ! دخترهایم را دیده ای؟»

صفحه 324 از 649