نام کتاب: جین ایر
زن داییم صد مایل راه آمده بودم؛ بایست آنقدر نزد او می ماندم تا حالش بهتر شود یا بمیرد. و اما رفتار غرورآمیز و احمقانه دخترانش: بایست راجع به آن فکر نکنم و آن را مهم ندانم. بنابراین به سراغ کارگزار آن خانه رفتم و از او خواستم اطاقی در اختیارم بگذارد، و گفتم احتمال دارد یکی دو هفته در آنجا مهمان باشم. دستور دادم چمدانم را به اطاقم ببرند؛ خودم هم با حامل چمدان به اطاقم رفتم. در پایگاه پلکان به بسی برخوردم.
گفت: «خانم بیدارست. به او گفته ام شما اینجاید. برویم ببینیم آیا شما را می شناسد یا نه.»
احتیاجی نبود کسی مرا به آن اطاق آشنا راهنمایی کند، یعنی اطاقی که در گذشته آن همه به آنجا احضار شده بودم تا تنبیه شوم یا مرا سرزنش کنند. پیشاپیش بسی با شتاب حرکت می کردم. به آهستگی در را باز کردم. چراغ حبابداری روی میز بود چون در این موقع هوا رو به تاریکی می رفت. مثل روزهای گذشته، تختخواب بزرگ چهارستونی با پرده های کهربایی رنگ، میز آرایش، مبل، و چار پایه سرجایشان بودند. دهها بار محکوم شده بودم پای این چهار پایه زانو بزنم و از خطاهایی که، به نظر خودم، مرتکب نشده بودم پوزش بخواهم. به یک نقطه از آن اطاق در نزدیکی خودم نظر انداختم؛ تقریبا انتظار داشتم شلاق نازکی را که در آن روزها سخت موجب وحشتم بود ببینم که طبق معمول در آنجا پنهان شده و در انتظار آن است که مثل یک جن کوچک برجهد و برکف دستهای لرزان و گردن از ترس منقبض شده ام فرود بیاید. به تختخواب نزدیک شدم، پرده ها را کنار زدم و روی بالشهای بالا آمده خم شدم.
چهره خانم رید را خوب به خاطر داشتم، و اینک مشتاقانه آن چهره آشنا را می جستم. جای خوشبختی است که گذشت زمان تب و تاب میل به انتقام را فرو می نشاند، و جوششهای خشم و نفرت را خاموش می کند؛ من این زن را با اندوه و نفرت ترک گفته بودم و حالا با احساسی نزد او برگشته بودم که جز ترحم براو به علت رنجها و دردهای شدیدش چیز دیگری نبود. اکنون میل نیرومندی داشتم که تمام آن زجرها را فراموش کنم و ببخشم - با او آشتی کنم و دست دوستی بدهم.

صفحه 323 از 649