که کارهای دیگری داشتم که راجع به آنها فکر کنم؛ در ظرف چند ماه گذشته احساسات درونیم در من چنان انسجامی یافته بودند که این دو نفر به هیچ وجه نمی توانستند آنها را برانگیزند؛ رفتارشان هیچگونه احساس خوب یا بدی نسبت به آنها در من پدید نمی آورد. من قبلا رنجها و لذتهایی شدید تر و دلپذیرتر از آنچه توانسته باشند باعث هیجانم شوند را مقهور اراده خود ساخته بودم.
اندکی پس از آن که نشستم، در حالی که به آرامی جیورجیانا را نگاه میکردم از او پرسیدم: «حال خانم رید چطورست؟»
او که از خطاب مستقیم من به خودش یکه خورده بود (چون سؤال مرا یک جسارت غیرمنتظره ای می دانست) جواب داد: «خانم رید؟ آهان منظورت مامان است. خیلی حالش بداست؛ گمان نمیکنم امشب بتوانی او را ببینی .»
گفتم: «اگر تا طبقه بالا بروید و به او بگویید که من آمده ام خیلی از شما ممنون خواهم شد.»
جیورجیانا تا اندازه ای از جا پرید و چشمانش از تعجب گشاد شد. من ادامه دادم: «می دانم که او مخصوصا طالب دیدار من است، و من مایل نیستم بیشتر از آنچه مطلقا ضرورت دارد برآوردن این خواسته او را به تعویق بیندازم.»
, الیزا اظهار داشت: «مامان دوست ندارد شب مزاحمش بشوند.»
ناخواسته، از جایم برخاستم، به آرامی کلاه و دستکشهایم را برداشتم و به آنها گفتم همین حالا پیش بسی - که قطعا در آشپزخانه است - می روم و از او می خواهم مرا مطمئن کند که آیا خانم رید امشب آمادگی دیدنم را دارد یا نه. بیرون رفتم. بعد از آن که بسی را یافتم و از او خواستم موضوع را بپرسد، به کارهای دیگری پرداختم. قبلا عادت همیشگیم این بود که از رویارویی با رفتار تکبرآمیز آنها خود را دور نگهدارم. اگر مثل یک سال قبل فکر میکردم وقتی مثلا امروز وارد می شدم و چنین رفتاری از آنها می دیدم درست فردای همین روز تصمیم میگرفتم گیتس هد را ترک گویم؛ اما حالا دیگر برایم مسلم شده بود که چنان کاری احمقانه است. برای دیدن
اندکی پس از آن که نشستم، در حالی که به آرامی جیورجیانا را نگاه میکردم از او پرسیدم: «حال خانم رید چطورست؟»
او که از خطاب مستقیم من به خودش یکه خورده بود (چون سؤال مرا یک جسارت غیرمنتظره ای می دانست) جواب داد: «خانم رید؟ آهان منظورت مامان است. خیلی حالش بداست؛ گمان نمیکنم امشب بتوانی او را ببینی .»
گفتم: «اگر تا طبقه بالا بروید و به او بگویید که من آمده ام خیلی از شما ممنون خواهم شد.»
جیورجیانا تا اندازه ای از جا پرید و چشمانش از تعجب گشاد شد. من ادامه دادم: «می دانم که او مخصوصا طالب دیدار من است، و من مایل نیستم بیشتر از آنچه مطلقا ضرورت دارد برآوردن این خواسته او را به تعویق بیندازم.»
, الیزا اظهار داشت: «مامان دوست ندارد شب مزاحمش بشوند.»
ناخواسته، از جایم برخاستم، به آرامی کلاه و دستکشهایم را برداشتم و به آنها گفتم همین حالا پیش بسی - که قطعا در آشپزخانه است - می روم و از او می خواهم مرا مطمئن کند که آیا خانم رید امشب آمادگی دیدنم را دارد یا نه. بیرون رفتم. بعد از آن که بسی را یافتم و از او خواستم موضوع را بپرسد، به کارهای دیگری پرداختم. قبلا عادت همیشگیم این بود که از رویارویی با رفتار تکبرآمیز آنها خود را دور نگهدارم. اگر مثل یک سال قبل فکر میکردم وقتی مثلا امروز وارد می شدم و چنین رفتاری از آنها می دیدم درست فردای همین روز تصمیم میگرفتم گیتس هد را ترک گویم؛ اما حالا دیگر برایم مسلم شده بود که چنان کاری احمقانه است. برای دیدن