نام کتاب: جین ایر
مومی را داشت. خطوط چهره اش زیبا و منظم، چشمان آبیش خمار و موی زردش حلقه حلقه بود. لباس مشکی به تن داشت اما مد آن با مد لباس خواهرش فرق میکرد - خیلی مواج تر و زیباتر بود – به همان اندازه باب روز بود که لباس آن دیگری ساده و زاهد: مآبانه به نظر می رسید.
هر کدام از این دو خواهر یکی از صفات مادر، و فقط یکی، را به ارث برده بود. دختر بزرگتر که باریک اندام و رنگ پریده بود چشمانی شبیه به چشمان قهوه ای بیروح مادر داشت و دختر کوچکتر که زنده دل و خوشگذران به نظر می رسید طرح آرواره و چانه را از مادر به ارث برده بود - چانه اش شاید اندکی صافتر بود اما به چهره او خشونت توصیف ناپذیری می داد و بدون آن حالت بسیار شهوت انگیز و چاق بود.
وقتی جلوتر رفتم هردوی آن دختر خانمها برای خوشامد گفتن به من برخاستند، و هر دوی آنها مرا با عنوان «دوشیزه ایر» مخاطب قرار دادند. سلام و تعارف الیزا با صدایی کوتاه، تند و بدون لبخند بود. بعد دوباره نشست چشمان خود را به آتش بخاری دوخت و ظاهرأ مرا فراموش کرد. جیورجیانا به دنبال «حالت چطوره» خود چند جمله معمولی درباره سفر من، هوا و از این قبیل با لحن نسبتا کشیده ای به زبان آورد. وقتی حرف می زد مرا از سر تا پا برانداز میکرد؛ گاهی چینهای پلیسه نخ و پشم خرمایی رنگم را از نظر میگذرانید و گاهی به لبه ساده کلاه روستاییم نگاه می کرد. دختر خانمها با روش قابل توجهی این فکر را به ذهن متبادر می ساختند که آدم را «مایه ریشخند» می دانند بی آن که واقعا این کلمه را به زبان بیاورند. غرور نگاه، سردی و خشکی رفتار، لحن بیحالانه به طور کامل اینگونه احساسات را بیان می کرد بدون آن که آن احساس را از روی خامی و ناشیگری در گفتار یا کردار خود با صراحت نشان دهند.
با این وصف، استهزاء آنها، خواه پوشیده و خواه آشکار، حالا دیگر آن اثری را که زمانی برمن میگذاشت، نداشت. همچنان که میان دایی زاده های خود نشسته بودم تعجب میکردم که میدیدم در برابر بی اعتنایی کامل یکی و توجه نیمه تمسخرآمیز دیگری نسبت به خودم احساس راحتی میکنم: نه الیزا باعث آزارم می شد ونه جیورجیانا می توانست مرا برنجاند. حقیقت این است

صفحه 321 از 649