ترک گفته بودم تا در پناهگاه سرد لووود، که برایم بسیار دور و کشف ناشده بود، پناهی بجویم. حالا دوباره به همان خانه پرجفا بازگشته بودم. هنوز آینده ام روشن نبود و هنوز قلب شکسته ای درون سینه ام داشتم. هنوز حس میکردم برگسترۀ زمین سرگردانم. اما حالا در اثر تجربه دریافته بودم که باید به خودم و به توانمندیهای خودم اعتماد استوارتری داشته باشم، و از زورگویی و ستم کمتر بهراسم. زخمهای سرباز کرده خطاهایم نیز کاملا بهبود یافته بودند، و شعله آتش رنجیدگی خاطرم خاموش شده بود.
بسی همچنان که در سرسرا پیشاپیش من حرکت می کرد گفت: «به اطاق صبحانه می روید؟ خانمهای جوان آنجا هستند.»
لحظه بعد در آن اطاق بودم. تمام اثاث آن درست همانها بودند که صبح آن روز وقتی اولین بار به آقای براکلهرست معرفی می شدم، دیده بودم. همان قالیچه ای که رویش ایستاده بود هنوز جلوی بخاری پهن بود. با نگاهی به قفسه های کتاب به نظرم آمد که کتاب دو جلدی پرندگان بریتانیا تألیف بی ویک را می توانم در جای سابقش در ردیف سوم پیدا کنم، و سفرهای گالیور و هزار و یک شب درست بالای آن قرار داشتند. اشیاء بیجان عوض نشده بودند اما آنچه تغییر یافته بود موجودات جاندار بود که به آسانی نمی شد آنها را باز شناخت.
دو خانم جوان در برابر خود می دیدم؛ یکی خیلی بلندقامت، تقریبا همقد دوشیزه اینگرام، و خیلی لاغر که چهره اش زرد و پریده رنگ بود و ظاهری خشک داشت. در نگاهش حالتی زاهدانه مشهود بود که سادگی فوق العاده لباسش اثر آن را دو چندان می ساخت: لباسی از پارچه پشمی مشکی با دامن ساده و یقه کتانی آهاردار به تن داشت و موی خود را از روی شقیقه ها به پایین شانه زده بود. تنها آرایه اش مثل راهبه ها تسبیحی با دانه های آبنوسی بود که صلیبی در وسط داشت. یقین دانستم که او الیزاست هرچند آن صورت کشیده با الیزای سابق شباهت اندکی داشت.
دیگری مسلما جیورجیانا بود اما آن جیورجیانایی که به خاطر داشتم - یعنی آن دختر یازده ساله باریک اندام و فرشته صورت - نبود. کسی که در مقابل خود می دیدم بانوی جوان بیحال و خیلی چاقی بود که زیبایی یک پیکره
بسی همچنان که در سرسرا پیشاپیش من حرکت می کرد گفت: «به اطاق صبحانه می روید؟ خانمهای جوان آنجا هستند.»
لحظه بعد در آن اطاق بودم. تمام اثاث آن درست همانها بودند که صبح آن روز وقتی اولین بار به آقای براکلهرست معرفی می شدم، دیده بودم. همان قالیچه ای که رویش ایستاده بود هنوز جلوی بخاری پهن بود. با نگاهی به قفسه های کتاب به نظرم آمد که کتاب دو جلدی پرندگان بریتانیا تألیف بی ویک را می توانم در جای سابقش در ردیف سوم پیدا کنم، و سفرهای گالیور و هزار و یک شب درست بالای آن قرار داشتند. اشیاء بیجان عوض نشده بودند اما آنچه تغییر یافته بود موجودات جاندار بود که به آسانی نمی شد آنها را باز شناخت.
دو خانم جوان در برابر خود می دیدم؛ یکی خیلی بلندقامت، تقریبا همقد دوشیزه اینگرام، و خیلی لاغر که چهره اش زرد و پریده رنگ بود و ظاهری خشک داشت. در نگاهش حالتی زاهدانه مشهود بود که سادگی فوق العاده لباسش اثر آن را دو چندان می ساخت: لباسی از پارچه پشمی مشکی با دامن ساده و یقه کتانی آهاردار به تن داشت و موی خود را از روی شقیقه ها به پایین شانه زده بود. تنها آرایه اش مثل راهبه ها تسبیحی با دانه های آبنوسی بود که صلیبی در وسط داشت. یقین دانستم که او الیزاست هرچند آن صورت کشیده با الیزای سابق شباهت اندکی داشت.
دیگری مسلما جیورجیانا بود اما آن جیورجیانایی که به خاطر داشتم - یعنی آن دختر یازده ساله باریک اندام و فرشته صورت - نبود. کسی که در مقابل خود می دیدم بانوی جوان بیحال و خیلی چاقی بود که زیبایی یک پیکره