اولباس سفریم را در آورد درست به همان حالت مطیعانه ای که در زمان کودکیم میگذاشتم لباسم را از تنم درآورد.
همچنان که در آنجا کار کردن و رفت و آمدش را تماشا می کردم خاطرات گذشته به سرعت در من زنده شد: چیدن بهترین ظروف چینی مخصوص عصرانه در سینی ، بریدن نان و کره و برشته کردن کیک عصرانه . در فاصله این کارها گاهی دست نوازشی به شانه رابرت و جین کوچک میکشید به همان گونه که در گذشته با من چنین میکرد. بسی هم خوشخویی، هم خوشرویی و هم چابکی گذشته را حفظ کرده بود.
وقتی چای حاضر شد و من خواستم به میز عصرانه نزدیک شوم درست با همان لحن قاطع آشنای گذشته از من خواست حرکت نکنم چون می بایست در کنار بخاری از من پذیرایی شود. بعد میزگرد کوچکی که روی آن فنجان و بشقاب کیک برشته ای بود جلویم گذاشت بازهم درست به همان روال گذشته که غذای لذیذی را که از آشپزخانه ربوده بود برایم روی صندلی دایه خانه می گذاشت. من لبخندی زدم و مثل روزهای کودکی از دستورش اطاعت کردم.
می خواست بداند که آیا در خانه ثورنفیلد احساس خوشبختی میکنم و بانوی من چگونه شخصی است. به او گفتم آن خانه بانویی ندارد و کارفرمای من یک مرداست. بعد پرسید که آیا مرد خوبی است و آیا از او خوشم می آید . به او گفتم که مردزشتی است اما خیلی نجیب است و با من با مهربانی رفتار میکند، و من کاملا راضی هستم. بعد ضمن ادامه حرفهایم به او گفتم عده ای مهمان سرزنده و خوشحال چند روزی است به ثورنفیلد آمده اند و راجع به آنها برای او تعریف کردم. بسی با دقت به تمام جزئیات گوش می داد. این تعریفها دقیقا از همان نوعی بودند که برای او لذت بخش بود .
طی این گفت وگو یک ساعتی که بسی گفته بود زود سپری شد. بسی لباسم را پوشاند و کلاهم را به سرم گذاشت و من، به اتفاق او، از سرایدار خانه بیرون آمدم و راه ساختمان را در پیش گرفتم. نه سال قبل هم با او همین راه را پیموده بودم. در بامداد تیره یک روزمه آلود ژانویه این خانه پرجفارابا قلبی شکسته و نا امید - با احساسی از محرومیت و تا حدی طردشدگی -
همچنان که در آنجا کار کردن و رفت و آمدش را تماشا می کردم خاطرات گذشته به سرعت در من زنده شد: چیدن بهترین ظروف چینی مخصوص عصرانه در سینی ، بریدن نان و کره و برشته کردن کیک عصرانه . در فاصله این کارها گاهی دست نوازشی به شانه رابرت و جین کوچک میکشید به همان گونه که در گذشته با من چنین میکرد. بسی هم خوشخویی، هم خوشرویی و هم چابکی گذشته را حفظ کرده بود.
وقتی چای حاضر شد و من خواستم به میز عصرانه نزدیک شوم درست با همان لحن قاطع آشنای گذشته از من خواست حرکت نکنم چون می بایست در کنار بخاری از من پذیرایی شود. بعد میزگرد کوچکی که روی آن فنجان و بشقاب کیک برشته ای بود جلویم گذاشت بازهم درست به همان روال گذشته که غذای لذیذی را که از آشپزخانه ربوده بود برایم روی صندلی دایه خانه می گذاشت. من لبخندی زدم و مثل روزهای کودکی از دستورش اطاعت کردم.
می خواست بداند که آیا در خانه ثورنفیلد احساس خوشبختی میکنم و بانوی من چگونه شخصی است. به او گفتم آن خانه بانویی ندارد و کارفرمای من یک مرداست. بعد پرسید که آیا مرد خوبی است و آیا از او خوشم می آید . به او گفتم که مردزشتی است اما خیلی نجیب است و با من با مهربانی رفتار میکند، و من کاملا راضی هستم. بعد ضمن ادامه حرفهایم به او گفتم عده ای مهمان سرزنده و خوشحال چند روزی است به ثورنفیلد آمده اند و راجع به آنها برای او تعریف کردم. بسی با دقت به تمام جزئیات گوش می داد. این تعریفها دقیقا از همان نوعی بودند که برای او لذت بخش بود .
طی این گفت وگو یک ساعتی که بسی گفته بود زود سپری شد. بسی لباسم را پوشاند و کلاهم را به سرم گذاشت و من، به اتفاق او، از سرایدار خانه بیرون آمدم و راه ساختمان را در پیش گرفتم. نه سال قبل هم با او همین راه را پیموده بودم. در بامداد تیره یک روزمه آلود ژانویه این خانه پرجفارابا قلبی شکسته و نا امید - با احساسی از محرومیت و تا حدی طردشدگی -