نام کتاب: جین ایر
«با خود گفتم: ( تا کی خیال دارد تکیه اش را به این در بدهد و بایستد؟ من می خواهم وسائل سفرم را آماده کنم.) زنگ شام ساعت شش نواخته شد و او ناگهان، بی آنکه کلمه دیگری بگوید، راه افتاد و رفت. در طول مدت آن روز دیگر او را ندیدم و صبح روز بعد هم قبل از این که از خواب بیدار شود آنجا را ترک گفتم. تقریبا ساعت پنج بعد از ظهر روز اول ماه مه بود که به جلوی سرایدارخانه گیتس هد رسیدم. پیش از این که بالا بروم و وارد ساختمان شوم داخل سرایدارخانه شدم. خیلی پاکیزه و مرتب بود. پرده های سفید کوچکی جلوی پنجره های تزیینی آویخته بودند. در کف اطاق هیچ لکه ای دیده نمی شد. بخاری و وسایل آن از تمیزی برق می زدند. بخاری با شعله های صاف و روشن می سوخت. بسی کنار آتش نشسته نوزاد خود را شیر می داد، و رابرت و خواهرش به آرامی در گوشه ای به بازی مشغول بودند.
به محض ورود من، بسی با خوشحالی گفت: «خدا خیرتان بدهد! من یقین داشتم که می آیید.»
بعد از آن که او را بوسیدم گفتم: «بله، بسی. امیدوارم دیر نیامده باشم. حال خانم رید چطورست؟ امیدوارم هنوز زنده باشد.» .
. «بله، زنده است. و از قبل حالش بهتر و حواسش جمع تراست دکتر می گوید هنوز یکی دو هفته دیگر زنده خواهد ماند، اما بعید می داند که عاقبت حالش خوب بشود.»
- «آیا تازگی اسم مرا به زبان آورده؟»
- «همین امروز صبح راجع به شما حرف می زد، و آرزو میکرد که بیایید. اما حالاخواب است، یعنی ده دقیقه پیش وقتی به اطاقش رفتم خواب بود. معمولا تمام بعد از ظهر را به خواب خیلی سنگینی فرو می رود و تقریبا ساعت شش یا هفت بیدار می شود. ممکن است یک ساعتی اینجا استراحت کنید، دوشیزه، تا بعد با شما بیایم بالا.»
در این موقع رابرت وارد شد. بسی بچه خود را که خواب رفته بود در گهواره گذاشت و به استقبال شوهرش رفت. بعد با اصرار از من خواست کلاهم را بردارم و بنشینم چای بنوشم. گفت رنگ پریده و خسته به نظر می رسم. از این که از من پذیرایی می کرد خوشحال بودم. بالاخره رضایت دادم

صفحه 318 از 649