نام کتاب: جین ایر
آقای راچستر به فکر فرو رفت. بعد پرسید: «کی خیال داری بروی؟»
- «فردا صبح زود، آقا.»
- «خوب، پس باید مقداری پول همراهت باشد. بدون پول نمی توانی مسافرت کنی، و من به جرأت می گویم پول زیادی نداری. تا الان هیچ حقوقی به تو نداده ام.» بعد لبخندی زد و پرسید: « اصلا چقدر پول داری؟»
کیسه پولم را بیرون آوردم. مبلغ ناچیزی بود: «پنج شیلینگ، آقا.»
کیسه را گرفت. اندوخته را توی مشتش ریخت. با دهان بسته خندید؛ گفتی که ناچیز بودن آن مبلغ مایۂ تفریح اوست. بلافاصله کیف پول خود را آورد، یک اسکناس پنجاه لیره ای از آن برداشت و گفت:
«بگیر.»در حالی که فقط پانزده لیره به من بدهکار بود. به او گفتم پول خرد ندارم.
- «پول خرد نمی خواهم؛ تو این را می دانی . مواجبهایت را بردار.»
از پذیرفتن پولی بیشتر از طلب خودم امتناع کردم. اول، رو درهم کشید اما بعد، مثل این که چیزی به فکرش رسیده باشد گفت: «درست است! درست است! بهترست حالا همه اش را ندهم. اگر پنجاه لیره داشته باشی شاید سه ماه آنجا بمانی. خوب، پس ده لیره، حالا این زیاد نیست؟»
- «نه، آقا. حالا شما پنج لیره بدهکارید.»
- «پس برای آن پنج لیره برگرد. با این چهل لیره من بانکدار تو شده ام.»
- «آقای راچستر، پس حالا که صحبت امور مالی شده می توانم یک موضوع مربوط به این زمینه را مطرح کنم. »
- «امور مالی؟ برای شنیدنش کنجکاو شده ام. بگو بینم چیست.»
- «شما لطف کردید و به من گفتید که در آینده نزدیک خیال دارید ازدواج کنید.»
- «خوب، چه می خواهی بگویی؟»
- «در آن صورت، آدل باید به مدرسه برود؛ من یقین دارم که این کار را ضروری خواهید دانست.»

صفحه 315 از 649