نام کتاب: جین ایر
جین را بیاورید؛ می خواهم با او حرف بزنم) بسی مطمئن نیست که او کاملا بهوش هست یا نه، و یا منظور او از این کلمات چیست. با این حال، موضوع را به دوشیزه رید و دوشیزه جیورجیانا گفت و به آنها توصیه کرد که دنبال شما بفرستند. خانمهای جوان اول موضوع را پشت گوش انداختند اما مادرشان آنقدر بیتابی کرد و آنقدر گفت (جین، جین) که بالاخره راضی شدند. من دیروز از گیتس هد بیرون آمدم؛ و شما، دوشیزه، اگر بتوانید حاضر بشوید فردا صبح زود شما را با خودم می برم.»
- «باشد، رابرت. آماده خواهم شد. به نظرم آمدن من لازم باشد.»
- «به نظر من هم همینطور، دوشیزه. بسی گفت که اطمینان دارد شما این درخواست را رد نمی کنید. اما فکر میکنم پیش از این که بیایید اجازه میگیرید؟ »
- «بله، همین حالا می روم اجازه بگیرم.» بعد از آن که او را به تالار خدمتکاران بردم و به همسر جان و همینطور خود جان سفارش کردم که از او مواظبت و پذیرایی کنند خودم برای پیدا کردن آقای راچستر رفتم.
در هیچکدام از اطاقهای طبقه پایین نبود. در حیاط، اصطبلها و باغچه ها هم او را نیافتم. از خانم فرفاکس پرسید که آیا او را دیده. گفت: «بله، گمان میکنم با دوشیزه اینگرام دارد بیلیارد بازی میکنند. با عجله به سالن بیلیارد رفتم. از آنجا صدای تق تق گویها و همهمه اشخاص به گوش می رسید. آقای راچستر، دوشیزه اینگرام، دو دختر خانم اشتن و ستایندگانشان همه سرگرم بازی بیلیارد بودند. مزاحم آن گروه شدن - گروهی که سخت مستغرق در بازی بودند - جرأت می خواست، اما کار من هم طوری بود که نمی توانستم آن را به تأخیر بیندازم؛ بنابراین به ارباب، که کنار دوشیزه اینگرام ایستاده بود، نزدیک شدم. وقتی نزدیک آقای راچستر ایستادم آن دختر برگشت و نگاه متکبرانه ای به من انداخت. حالت چشمانش طوری بود که گفتی می خواهد بپرسد: «این حشره در اینجا چه کاری می تواند داشته باشد؟» و وقتی من با صدای آهسته ای گفتم: «آقای راچستر» آن دختر حرکتی کرد که وسوسه اش را به بیرون انداختن من نشان می داد. ظاهرش را در آن لحظه به یاد دارم؛ خیلی جالب و باشکوه بود: لباس مرتبی از کرپ دوشین به رنگ آبی

صفحه 312 از 649