موجود رؤیایی در هر حالتی که نشان داده می شد و در هر صورتی که به خود می گرفت در تمام این هفت شب متوالی در همان لحظه ورود به عالم رؤیا غیرممکن بود به خوابم نیاید.
این تکرار موضوع و این وقوع مکرر عجیب رویدادها به صورت واحد را دوست نداشتم، از این جهت با نزدیک شدن زمان خواب وشروع لحظة رؤیا بیمناک می شدم. آن شب مهتابی که در اثر فریاد و سروصدا بیدار شدم همین خواب را می دیدم. در بعد از ظهر فردای آن شب مرا به طبقه پایین خواستند با این پیغام که شخصی در اطاق خانم فرفاکس می خواهد مرا ببیند. وقتی به آنجا رفتم دیدم مردی که ظاهر خدمتکاران را دارد در انتظار من است. سرتا پا لباس سیاه پوشیده بود. دور کلاهش، که آن را به دست گرفته بود، نوار سیاهی دیده می شد.
آن مرد که به محض ورود من از جای خود برخاسته بود گفت: «بعید می دانم مرا به خاطر داشته باشید، دوشیزه. اسم من لی ون است. وقتی هشت نه سال پیش شما در گیتس هد بودید. من کالسکه چی خانم ریدبودم، و هنوز هم آنجا زندگی میکنم.»
-(«اوه، رابرت، حالت چطور است؟ تو را خیلی هم خوب به خاطر دارم. تو گاهی مرا با اسب کهربائی رنگ دوشیزه جیورجیانا به سواری می بردی. حال بسی چطورست؟ توبا بسی ازدواج کردی؟»
- «بله، دوشیزه. همسرم خیلی حالش خوب است، متشکرم. الان دو ماه می شود که برایم بچه دیگری آورده؛ حالا سه تا بچه داریم. حال مادر و بچه روز به روز بهتر می شود.»
- «حال خانواده صاحب گیتس هد خوب است؟»
- «متأسفم، دوشیزه، که نمی توانم راجع به آنها خبر خوبی به شما بدهم. در حال حاضر وضعشان خیلی بدست؛ گرفتار مصیبت زیادی شده اند.»
در حالی که به لباس سیاهش نگاه میکردم گفتم: «امیدوارم کسی نمرده باشد.»
او هم نظری به نوار مشکی کلاه خود انداخت و گفت: «آقای جان
:
این تکرار موضوع و این وقوع مکرر عجیب رویدادها به صورت واحد را دوست نداشتم، از این جهت با نزدیک شدن زمان خواب وشروع لحظة رؤیا بیمناک می شدم. آن شب مهتابی که در اثر فریاد و سروصدا بیدار شدم همین خواب را می دیدم. در بعد از ظهر فردای آن شب مرا به طبقه پایین خواستند با این پیغام که شخصی در اطاق خانم فرفاکس می خواهد مرا ببیند. وقتی به آنجا رفتم دیدم مردی که ظاهر خدمتکاران را دارد در انتظار من است. سرتا پا لباس سیاه پوشیده بود. دور کلاهش، که آن را به دست گرفته بود، نوار سیاهی دیده می شد.
آن مرد که به محض ورود من از جای خود برخاسته بود گفت: «بعید می دانم مرا به خاطر داشته باشید، دوشیزه. اسم من لی ون است. وقتی هشت نه سال پیش شما در گیتس هد بودید. من کالسکه چی خانم ریدبودم، و هنوز هم آنجا زندگی میکنم.»
-(«اوه، رابرت، حالت چطور است؟ تو را خیلی هم خوب به خاطر دارم. تو گاهی مرا با اسب کهربائی رنگ دوشیزه جیورجیانا به سواری می بردی. حال بسی چطورست؟ توبا بسی ازدواج کردی؟»
- «بله، دوشیزه. همسرم خیلی حالش خوب است، متشکرم. الان دو ماه می شود که برایم بچه دیگری آورده؛ حالا سه تا بچه داریم. حال مادر و بچه روز به روز بهتر می شود.»
- «حال خانواده صاحب گیتس هد خوب است؟»
- «متأسفم، دوشیزه، که نمی توانم راجع به آنها خبر خوبی به شما بدهم. در حال حاضر وضعشان خیلی بدست؛ گرفتار مصیبت زیادی شده اند.»
در حالی که به لباس سیاهش نگاه میکردم گفتم: «امیدوارم کسی نمرده باشد.»
او هم نظری به نوار مشکی کلاه خود انداخت و گفت: «آقای جان
: