چابک، هیچگونه میل باطنی، هیچگونه نگاه نشاط انگیز و قیافه باروحی در کار نخواهد بود. در آن صورت، دوست من با آن چهره آرام و پریده رنگ، روبه من میکند و می گوید: (نه، آقا، امکان ندارد. نمی توانم این کار را انجام بدهم چون خطاست)؛ آن وقت مثل یک ستاره ثابت، تغییرناپذیر خواهد شد. بله، توهم به نوبه خودت برروی من نفوذ داری، و می توانی به من صدمه بزنی. با این حال، جرأت ندارم نقطه ضعف خودم را نشان بدهم مبادا اینطور که حالا با من وفادار و صمیمی هستی دیگر نباشی و خیلی زود مرا تنها بگذاری.»
اگر واهمه ای از طرف آقای میسن نداشته باشید از بابت من خیالتان راحت باشد، آقا ؛ شما کاملا در امان هستید.»
«خدا کند که اینطور باشد! اینجا توی این سر پناه بنشین.»
سر پناه، طاقنمایی در داخل دیوار بود که اطرافش را گلهای پیچک کاشته بودند و یک نیمکت روستایی هم آنجا بود. آقای راچستر نشست و برای من هم جا باز کرد تا بنشینم، اما من مقابلش ایستادم.
- گفت: «بنشین؛ نیمکت جای کافی برای دو نفر دارد. تو از این که در کنار من بنشینی، تردیدی به خودت راه نمی دهی، مگر نه؟ آیا این کار خطاست؟»
- پاسخ او را با پذیرفتن دعوتش دادم. حس کردم امتناع من کار عاقلانه ای نخواهد بود.
--«و حالا، دوست کوچک من، در اثنائی که آفتاب شبنم مینوشد، در زمانی که همه گلهای این باغ قدیمی بیدار می شوند و می شکفند، و پرندگان غذاهایی را که برای صبحانه جوجه هاشان از بیرون ثورنفیلد آورده اند و به آنها می دهند، و زنبورهای سحرخیز اولین راحت باش کار روزانه شان را می گذرانند، من مشکلی را با تو در میان می گذارم که باید سعی کنی آن را مشکل خودت بدانی. اما اول به من نگاه کن و به من بگو آیا راحت هستی، آیا من در نگهداشتن تو در اینجا خطا نمیکنم و تو در ماندن پیش من خطا نمیکنی؟»
- «نه، آقا. من راضی هستم.»
- «خوب، پس، جین. از قوه تخیلت کمک بگیر: تصور کن دیگر دختر تربیت شده و با انضباطی نیست بلکه پسر بی تربیتی هستی که از زمان
اگر واهمه ای از طرف آقای میسن نداشته باشید از بابت من خیالتان راحت باشد، آقا ؛ شما کاملا در امان هستید.»
«خدا کند که اینطور باشد! اینجا توی این سر پناه بنشین.»
سر پناه، طاقنمایی در داخل دیوار بود که اطرافش را گلهای پیچک کاشته بودند و یک نیمکت روستایی هم آنجا بود. آقای راچستر نشست و برای من هم جا باز کرد تا بنشینم، اما من مقابلش ایستادم.
- گفت: «بنشین؛ نیمکت جای کافی برای دو نفر دارد. تو از این که در کنار من بنشینی، تردیدی به خودت راه نمی دهی، مگر نه؟ آیا این کار خطاست؟»
- پاسخ او را با پذیرفتن دعوتش دادم. حس کردم امتناع من کار عاقلانه ای نخواهد بود.
--«و حالا، دوست کوچک من، در اثنائی که آفتاب شبنم مینوشد، در زمانی که همه گلهای این باغ قدیمی بیدار می شوند و می شکفند، و پرندگان غذاهایی را که برای صبحانه جوجه هاشان از بیرون ثورنفیلد آورده اند و به آنها می دهند، و زنبورهای سحرخیز اولین راحت باش کار روزانه شان را می گذرانند، من مشکلی را با تو در میان می گذارم که باید سعی کنی آن را مشکل خودت بدانی. اما اول به من نگاه کن و به من بگو آیا راحت هستی، آیا من در نگهداشتن تو در اینجا خطا نمیکنم و تو در ماندن پیش من خطا نمیکنی؟»
- «نه، آقا. من راضی هستم.»
- «خوب، پس، جین. از قوه تخیلت کمک بگیر: تصور کن دیگر دختر تربیت شده و با انضباطی نیست بلکه پسر بی تربیتی هستی که از زمان