چنین چیزی بگویم، حتی آن موقع هم نمی توانم. جین، زندگی برای من مثل ایستادن روی پوسته دهانه یک کوه آتشفشان است که هر روز احتمال دارد دهان باز کند و گدازه های آتش از آن بیرون بزند.»
« اما ظاهرا آقای میسن را می توان به آسانی مطیع کرد؛ نفوذ شما براو خیلی زیاد است، آقا. او هرگز با شما مبارزه نخواهد کرد، و عمدا به شما صدمه ای نخواهد زد.»
- «اوه، نه! میسن با من مبارزه نخواهد کرد؛ یعنی اگر بفهمد این کار را نمی کند اما بی آن که قصد بدی داشته باشد ممکن است در یک لحظه، با یک کلمه دور از احتیاط ، مرا از سعادت، اگر نگویم از زندگی، محروم خواهد کرد.»
- «به او بگویید احتیاط کند، به او بفهمانید از چه چیزی بیم دارید، و راه مقابله با خطر را هم به او یاد بدهید.»
نیشخندی زد. با سرعت دستم را گرفت و با همان سرعت هم آن را از دست خود رها کرد.
- «آدم ساده، اگر می توانستم این کار را بکنم دیگر خطری وجود نداشت؛ در یک لحظه از بین می رفت. از زمانی که میسن را شناخته ام فقط لازم دانسته ام به او بگویم( این کار را بکن) و آن کار انجام شده . اما در این مورد خاصی نمی توانم به او دستور بدهم؛ نمی توانم بگویم (مواظب باش به من صدمه نزنی، ریچارد) برای این که ضرورت دارد او را از این حقیقت که من هم ممکن است صدمه ببینم بیخبر نگهدارم. می بینم که گیج شده ای؛ و تو را گیج تر هم خواهم کرد. آخر تو دوست کوچک من هستی، مگر نه؟»
- «من دوست دارم به شما خدمت کنم، آقا، و در تمام امور مشروع از شما اطاعت کنم.»
- توجه دارم که دقیقا هم همین کار را میکنی. وقتی به من یاری می دهی، وقتی برای من و با من کار میکنی رضایت واقعی تو را در طرز حرکت، وضع ظاهر، چشمها و صورتت می بینم. به این عبارت پرمعنی ات هم بی توجه نیستم که میگویی: (در تمام امور مشروع)؛ بله، اگر از توبخواهم کاری را انجام بدهی که نامشروع و خطا می دانی دیگر هیچگونه حرکت
« اما ظاهرا آقای میسن را می توان به آسانی مطیع کرد؛ نفوذ شما براو خیلی زیاد است، آقا. او هرگز با شما مبارزه نخواهد کرد، و عمدا به شما صدمه ای نخواهد زد.»
- «اوه، نه! میسن با من مبارزه نخواهد کرد؛ یعنی اگر بفهمد این کار را نمی کند اما بی آن که قصد بدی داشته باشد ممکن است در یک لحظه، با یک کلمه دور از احتیاط ، مرا از سعادت، اگر نگویم از زندگی، محروم خواهد کرد.»
- «به او بگویید احتیاط کند، به او بفهمانید از چه چیزی بیم دارید، و راه مقابله با خطر را هم به او یاد بدهید.»
نیشخندی زد. با سرعت دستم را گرفت و با همان سرعت هم آن را از دست خود رها کرد.
- «آدم ساده، اگر می توانستم این کار را بکنم دیگر خطری وجود نداشت؛ در یک لحظه از بین می رفت. از زمانی که میسن را شناخته ام فقط لازم دانسته ام به او بگویم( این کار را بکن) و آن کار انجام شده . اما در این مورد خاصی نمی توانم به او دستور بدهم؛ نمی توانم بگویم (مواظب باش به من صدمه نزنی، ریچارد) برای این که ضرورت دارد او را از این حقیقت که من هم ممکن است صدمه ببینم بیخبر نگهدارم. می بینم که گیج شده ای؛ و تو را گیج تر هم خواهم کرد. آخر تو دوست کوچک من هستی، مگر نه؟»
- «من دوست دارم به شما خدمت کنم، آقا، و در تمام امور مشروع از شما اطاعت کنم.»
- توجه دارم که دقیقا هم همین کار را میکنی. وقتی به من یاری می دهی، وقتی برای من و با من کار میکنی رضایت واقعی تو را در طرز حرکت، وضع ظاهر، چشمها و صورتت می بینم. به این عبارت پرمعنی ات هم بی توجه نیستم که میگویی: (در تمام امور مشروع)؛ بله، اگر از توبخواهم کاری را انجام بدهی که نامشروع و خطا می دانی دیگر هیچگونه حرکت