نام کتاب: جین ایر
- «فرفاکس...»
- «بله، چی؟»
- «از او خوب مواظبت بشود. با او هرچه ممکن است بیشتر با ملایمت رفتار کنید. با او...» دیگر نتوانست حرف بزند و زد زیرگریه .
آقای راچستر جواب داد: « من بیشترین سعی خودم را میکنم، و کرده ام و خواهم کرد.» بعد در را بست و کالسکه دور شد.
آقای راچستر، همچنان که دروازه سنگین حیاط را می بست و کلون آن را می انداخت، گفت: «خدا را شکر که غائله ختم شد.» بعد از این کار با گامهایی آهسته و حالتی خسته به طرف در دیوار باغ حرکت کرد. من، به تصور این که دیگر با من کاری ندارد، راه افتادم که به داخل ساختمان بروم اما شنیدم دوباره مرا صدا زد: «جین!» دیدم در را باز کرده، جلوی آن ایستاده و منتظر من بود.
گفت: «بیا چند لحظه ای به جایی برویم که در آنجا طراوت و شادابی هست؛ آن خانه به یک زندان می ماند، تو اینطور حس نمیکنی؟»
- «به نظر من یک عمارت باشکوه است، آقا .»
جواب داد: «طلسم ناآزمودگی چشمهای تورا افسون کرده. تو دنیا را با این وسیله افسون شده می بینی. نمی توانی درک کنی که آنچه می درخشد لجن است، پرده های ابریشمی تار عنکبوت اند، مرمر تخته سنگ پست و بی ارزش است و چوبهای صیقلی شده خاشاک زائد و پوست ورقه ورقه درخت است. و حالا اینجا به محوطه پرگل و درختی که وارد آن شده بودیم اشاره کرد همه چیز واقعی، دلپذیر و خالص است.»
و در خیابانی حرکت می کردیم که در دو طرف آن درخت و گل کاشته شده بود: در یک طرف درختان سیب، گلابی و گیلاس، و در طرف دیگر انواع گلهای غیرمتداول، شب بو، میخک، پامچال، بنفشه، گل قیصوم، گل سرخ اروپایی و گیاهان خوشبوی گوناگون.
یک بامداد زیبای بهاری در پی بارانها و هوای گاه ابری و گاه آفتابی آوریل تا آنجا که می شده به آنها طراوت و شادابی داده بود. در آسمان شرق

صفحه 302 از 649