- «غیر ممکن نیست. قوی باش، مرد. دو ساعت قبل تصور می کردی دیگر کارت ساخته شده، و حالا می بینی که کاملا زنده ای و داری حرف می زنی. آهان! کارتر کارش را باتو تمام کرده یا نزدیک است تمام کند. همین الان کارت را رو به راه میکنم.» بعد، برای اولین بار پس از ورود دوباره اش به اطاق خطاب به من گفت: «جین، این کلید را بگیر، به اطاق خواب من برو. وقتی وارد اطاق شدی درست روبه رویت اطاق تعویض لباس من است. کشوی بالای گنجه لباسهایم را باز کن. یک پیراهن و یک دستمال گردن پاکیزه بردار و به اینجا بیاور. عجله کن.»
رفتم. وارد اطاقی که گفته بود شدم، چیزهایی را که اسم برده بود یافتم و برایش آوردم.
گفت: «حالا در اثنائی که من لباس او را عوض میکنم به آن طرف تختخواب برو اما از اطاق خارج نشو چون ممکن است دوباره به تو احتیاج داشته باشم.»
به دستورش عمل کردم. در این موقع از من پرسید: «جین، وقتی پایین می رفتی کسی را سرراهت ندیدی؟»
- «نه، آقا. همه جا کاملا ساکت بود.»
- «خوب، دیک، با احتیاط تورا بیرون خواهیم برد؛ هم برای خاطر خودت و هم برای آن موجود بیچاره ای که در اطاق است بهتر خواهد بود که اینجا نباشی. مدت مدیدی است که تلاش کرده ام قضیه برملا نشود، حالا هم . دوست ندارم آخرالامر نتیجه تلاشهایم به هدر برود. حالا، کارتر کمک کن تا جلیقه اش را بپوشد. پالتوی پوستت را کجا گذاشتی؟ می دانم بدون آن در این هوای سرد لعنتی نمی توانی یک مایل هم مسافرت کنی. در اطاقت؟ - جین، با عجله به اطاق آقای میسن، همان که کنار اطاق من است، برو و پالتویی که آنجا می بینی بیاور.»
باز هم به سرعت رفتم، و باز هم برگشتم؛ این دفعه با پالتویی که حاشیه اش پوست دوزی شده بود مراجعت کردم.
کارفرمای خستگی ناپذیرم گفت: «حالا یک فرمان دیگر برایت دارم. باید یک بار دیگر به اطاقم بروی. چقدر خوب است که چنین کفش
رفتم. وارد اطاقی که گفته بود شدم، چیزهایی را که اسم برده بود یافتم و برایش آوردم.
گفت: «حالا در اثنائی که من لباس او را عوض میکنم به آن طرف تختخواب برو اما از اطاق خارج نشو چون ممکن است دوباره به تو احتیاج داشته باشم.»
به دستورش عمل کردم. در این موقع از من پرسید: «جین، وقتی پایین می رفتی کسی را سرراهت ندیدی؟»
- «نه، آقا. همه جا کاملا ساکت بود.»
- «خوب، دیک، با احتیاط تورا بیرون خواهیم برد؛ هم برای خاطر خودت و هم برای آن موجود بیچاره ای که در اطاق است بهتر خواهد بود که اینجا نباشی. مدت مدیدی است که تلاش کرده ام قضیه برملا نشود، حالا هم . دوست ندارم آخرالامر نتیجه تلاشهایم به هدر برود. حالا، کارتر کمک کن تا جلیقه اش را بپوشد. پالتوی پوستت را کجا گذاشتی؟ می دانم بدون آن در این هوای سرد لعنتی نمی توانی یک مایل هم مسافرت کنی. در اطاقت؟ - جین، با عجله به اطاق آقای میسن، همان که کنار اطاق من است، برو و پالتویی که آنجا می بینی بیاور.»
باز هم به سرعت رفتم، و باز هم برگشتم؛ این دفعه با پالتویی که حاشیه اش پوست دوزی شده بود مراجعت کردم.
کارفرمای خستگی ناپذیرم گفت: «حالا یک فرمان دیگر برایت دارم. باید یک بار دیگر به اطاقم بروی. چقدر خوب است که چنین کفش