نام کتاب: جین ایر
دستش در آورد مثل یک ببر ماده به من حمله کرد.»
راچستر گفت: «تونبایست تسلیم می شدی؛ بایست فورأ با او گلاویز می شدی و او را محکم می گرفتی.»
میسن پاسخ داد: «اما در چنان وضعی آدم چکار می تواند بکند؟ اوه، وحشتناک بود!» بعد افزود: «اصلا انتظارش را نداشتم؛ در ابتدا خیلی آرام به نظر می رسید.»
دوستش در پاسخ گفت: «من به تو هشدار دادم. گفتم وقتی به او نزدیک می شوی مواظب خودت باش. از این گذشته، توبایست تا فردا صبر میکردی، و مرا با خودت می بردی. تلاش تو برای گفت و گوی با او امشب، آن هم تنها، کار احمقانه ای بود.»
- «تصور کردم شاید بتوانم کاری انجام بدهم.»
- «تصور کردی! بله، تصور کردی! شنیدن حرفهای تو حوصله ام را سر می برد اما با این حال، تو صدمه دیده ای و همین برایت کافی است؛ به توصیه من گوش نداده ای و نتیجه اش را می بینی. بنابراین دیگر چیزی نمی گویم. کارتر، زودباش! زودباش! کمی بعد آفتاب می زند، و من تا آن موقع باید او را از اینجا دور کرده باشم.»
- «حتما، آقا. زخم شانه را الان بستم. باید این زخم دیگر را هم که روی بازوست ببینم؛ فکر میکنم دندانهایش را به اینجا هم فرو کرده.»
میسن گفت: «خون را مکید. گفت قلبم را هم بیرون می آورد.»
دیدم آقای راچستر لرزید. مثل این بود که حالت کاملا مشهودی از نفرت، وحشت و خشم چهره اش را پر پیچ و تاب کرده، اما فقط گفت:
«خوب، ساکت باش، ریچارد. و به حرفهای بیمعنی او اهمیتی نده و آنها را تکرار نکن.»
جواب داد: «ای کاش می توانستم فراموش کنم.»
- فراموش خواهی کرد؛ وقتی از این کشور خارج شدی، وقتی به اسپنیش تاون برگشتی برای تو او دیگر مرده ودفن شده یا بهتر بگویم اصلا دیگر لازم نیست به او فکر کنی .»
- «غیرممکن است امشب را فراموش کنم. »

صفحه 298 از 649