نام کتاب: جین ایر
پایلت را از لانه اش در دورترین نقطه محوطه خانه شنیدم. امید در من زنده شد؛ امید بی ثمری نبود: پنج دقیقه دیگر گذشت تا کلید در قفل چرخید، قفل باز شد و مرا آگاهانید که انتظار به سر رسیده. این انتظار که قطعا از دو ساعت بیشتر به طول نیانجامیده بود برمن به اندازه یک هفته گذشت.
آقای راچستر، و پشت سر او جراحی که به سراغش رفته بود، وارد اطاق شد. به جراح گفت: «و حالا، کارتر، مواظب باش ؛ برای شستن و مرهم گذاشتن، زخم بندی و بردن مریض به طبقه پایین و بقیه کارها فقط نیم ساعت فرصت داری .»
- «اما آیا حالش برای حرکت مساعدت، آقا ؟ »
- «بدون شک. چیز مهمی نیست؛ ترسیده. باید به او روحیه داد. یا الله، کار را شروع کن.»
آقای راچستر پرده ضخیم را کنار زد و پردۀ کتانی را بالا برد تا بگذارد نور روز هرچه بیشتر به داخل اطاق بیاید. وقتی دیدم سپیده خیلی وقت است دمیده شگفت زده و شاد شدم؛ چه اشعه گلگونی افق شرق را روشن ساخته بود! بعد، آقای راچستر به میسن، که جراح با زخمش مشغول بود، نزدیک شد، و پرسید:
- «حالا حالت چطورست، دوست خوبم ؟ »
مخاطب با صدای ضعیفی پاسخ داد: «می ترسم که او کارم را ساخته باشد.»
- «ابدأ اینطور نیست! جرأت داشته باش! دو هفته دیگر چنین روزی سرسوزنی از این ناراحتی در تو باقی نخواهد ماند. کمی خون از تو رفته، فقط همین. کارتر، به او اطمینان بده که اصلا خطری وجود ندارد.»
کارترکه دراین موقع روی زخم را باز کرده بود گفت: «خیالش کاملا راحت باشد، فقط ای کاش می توانستم زودتر به اینجا بیایم چون اگر زودتر می آمدم اینقدر خون از او نمی رفت. اما این چیست؟ گوشت روی شانه هم بریده و هم کنده شده. این کار با چاقو نشده، این کار با چاقو نشده، اینجا جای دندان است؟»
میسن زیرلب گفت: «مرا گاز گرفت؛ وقتی راچستر کارد را از

صفحه 297 از 649