نام کتاب: جین ایر
در بالای این قابهای دوازده گانه صلیبی از جنس آبنوس مشاهده میکنم که مسیح را در حال جان دادن بر روی آن نشان می دهد.
چون لوحه های تصاویر گاه روشن و گاهی تاریک می شدند زمانی چهره ریشدار لوقای طبیب را می دیدم که چین بر ابرو افکنده، زمانی موهای بلند یوحنای قدیس را مشاهده میکردم که از قاب خود بیرون آمده، جان گرفته و خبر می دهد که خائن اعظم - خود شیطان - با حالتی که حاکی از تسلیم و اطاعت اوست ظاهر خواهد شد.
در میان همه اینها ناگزیر بودم شنونده و تماشاگر جانور وحشی یا شیطانی باشم که در لانه خود در چند قدمی من جست و خیز می کند. البته بعد از آن که آقای راچستر به او سرزد ظاهرا افسون شده بود؛ در طول آن شب فقط سه بار آن هم با فواصل طولانی سرو صدا کرد: یک بار صدای جیرجیر کفش، بار دوم تکرارهمان خرخر قبلی و صدایی مثل زوزه سگ، و بار سوم ناله سوزناک یک انسان.
این چه جنایتی بوده که در این منزل دور افتاده و پرت در وجود یک انسان زنده تجسم یافته، و صاحبش نه می تواند آن را دفع کند و نه مطیع سازد؟ چه رازی است که در آرام ترین ساعات شب گاه به صورت حریق و گاهی به صورت خون تظاهر میکند؟ این چه موجودی است که تحت پوشش چهره و شکل یک زن عادی گاهی صدای یک روح پلید قهقهه زن و گاهی صدای یک پرنده لاشخوار از خود در می آورد؟
و این مردی که به روی او خم شده ام - این غریبه که ظاهرا یک مرد معمولی آرام است - چگونه در تارهای این دام هولناک گرفتار شده؟ و چرا الهه انتقام خشم خود را بر سر او فرو ریخته؟ و چه چیزی باعث شد که این مرد چنین بیموقع، در وقتی که باید خوابیده باشد، به این قسمت از خانه بیاید؟ دنبال چه چیزی میگشته؟ سرشب شنیدم که آقای راچستر اطاقی در طبقه پایین برای او در نظر گرفت، پس چه چیزی او را به اینجا کشانده؟ و چرا حالا، بعد از چنین خشونت یا جنایتی که نسبت به او شده اینطور رام و بیسر و صداست؟ چرا اینطور به آرامی به اختفایی که آقای راچستر او را مجبور به آن کرده، تن در می دهد؟ چرا خود آقای راچستر این اختفارا لازم دانست؟ چرا در حالی که

صفحه 295 از 649