ریچارد، اگر با این خانم حرف بزنی به قیمت جانت تمام خواهد شد. به محض این که لبت را باز کنی وضع سلامتت به خطر می افتد، و من مسئول پیامدهای آن نخواهم بود.»
مرد بیچاره دوباره نالید. طوری نگاه کرد که گفتی جرأت ندارد حرکت کند؛ به نظر می رسید ترس از مرگ، یا از چیز دیگری، او را فلج کرده باشد. آقای راچستر اسفنج را که حالا خونی شده بود به دستم داد و من مثل خود او به آن کار پرداختم. لحظه ای مرا نگاه کرد، بعد گفت: «یادت باشد، گفت و گو ممنوع !»، و از اطاق بیرون رفت. همچنان که کلید را در قفل می چرخاند احساس عجیبی به من دست داد. صدای گامهای آقای راچستر به تدریج ضعیف تر شد تا وقتی که دیگر آن را نشنیدم.
حالا اینجا در طبقه سوم، در یکی از اطاقهای اسرارآمیز آن، زندانی شده بودم ؛ شب مرا در خود گرفته بود ؛ منظره یک مرد خونالود و رنگ پریده در برابر چشمان وزیردستهایم بود؛ وزن جنایتکاری در چند قدمی من قرار داشت که فقط یک در او را از من جدا می کرد. بله این مخصوصا خیلی وحشتناک بود: بقیه را می توانستم تحمل کنم اما از تصور این که گریس پول ناگهان به من حمله کند برخود لرزیدم.
با این وصف، بایست محل مأموریت خود را ترک نکنم. بایست زل بزنم به این قیافه شوم رنگ پریده: به این لبهای کبود آرام که از باز شدن منع شده اند، به این چشمها که گاهی بسته و گاهی باز می شوند؛ گاهی اطاق را از نظر می گذرانند، گاهی به صورت من خیره می شوند، و همچنان از فرط وحشت فروغ خود را از دست می دهند. بایست پیاپی دست خود را در آن لگن خون و آب فرو ببرم و لخته های خون را پاک کنم. بایست نور شمع فتیله نچیده را که برمن و محل کارم می تابد و لحظه لحظه رو به کاهش می رود، نظاره کنم و ببینم که سایه های روی پارچه های منقوش قدیمی اطرافم پیوسته تاریک می شوند، در زیر پرده های این تختخواب بزرگ کهنه هر لحظه تیره تر می گردند و بر بالای درهای غرفه مقابلم به نحو شگفت انگیزی می لرزند. در قسمت جلوی این غرفه دوازده لوحه می بینم که منقوش به چهره های عبوس حواریون دوازده گانه است و از هر لوحه قابی برای سر هر حواری درست شده.
مرد بیچاره دوباره نالید. طوری نگاه کرد که گفتی جرأت ندارد حرکت کند؛ به نظر می رسید ترس از مرگ، یا از چیز دیگری، او را فلج کرده باشد. آقای راچستر اسفنج را که حالا خونی شده بود به دستم داد و من مثل خود او به آن کار پرداختم. لحظه ای مرا نگاه کرد، بعد گفت: «یادت باشد، گفت و گو ممنوع !»، و از اطاق بیرون رفت. همچنان که کلید را در قفل می چرخاند احساس عجیبی به من دست داد. صدای گامهای آقای راچستر به تدریج ضعیف تر شد تا وقتی که دیگر آن را نشنیدم.
حالا اینجا در طبقه سوم، در یکی از اطاقهای اسرارآمیز آن، زندانی شده بودم ؛ شب مرا در خود گرفته بود ؛ منظره یک مرد خونالود و رنگ پریده در برابر چشمان وزیردستهایم بود؛ وزن جنایتکاری در چند قدمی من قرار داشت که فقط یک در او را از من جدا می کرد. بله این مخصوصا خیلی وحشتناک بود: بقیه را می توانستم تحمل کنم اما از تصور این که گریس پول ناگهان به من حمله کند برخود لرزیدم.
با این وصف، بایست محل مأموریت خود را ترک نکنم. بایست زل بزنم به این قیافه شوم رنگ پریده: به این لبهای کبود آرام که از باز شدن منع شده اند، به این چشمها که گاهی بسته و گاهی باز می شوند؛ گاهی اطاق را از نظر می گذرانند، گاهی به صورت من خیره می شوند، و همچنان از فرط وحشت فروغ خود را از دست می دهند. بایست پیاپی دست خود را در آن لگن خون و آب فرو ببرم و لخته های خون را پاک کنم. بایست نور شمع فتیله نچیده را که برمن و محل کارم می تابد و لحظه لحظه رو به کاهش می رود، نظاره کنم و ببینم که سایه های روی پارچه های منقوش قدیمی اطرافم پیوسته تاریک می شوند، در زیر پرده های این تختخواب بزرگ کهنه هر لحظه تیره تر می گردند و بر بالای درهای غرفه مقابلم به نحو شگفت انگیزی می لرزند. در قسمت جلوی این غرفه دوازده لوحه می بینم که منقوش به چهره های عبوس حواریون دوازده گانه است و از هر لوحه قابی برای سر هر حواری درست شده.