نام کتاب: جین ایر
گفت. آقای راچستر در را بست و بیرون آمد.
گفت: «بیا اینجا، جین!» و من به طرف دیگر تختخواب بزرگی که آنجا بود رفتم. این تختخواب با پرده های آویخته اش قسمت زیادی از اطاق را از نظر پنهان داشته بود. نزدیک طرف سرتختخواب یک صندلی راحتی مشاهده می شد. روی تختخواب مردی خوابیده بود که بجز کت بقیه لباسهای خود را به تن داشت. ساکت بود و سرش به عقب تکیه داشت. چشمانش، هم بسته بود. آقای راچستر شمع را بالای سر او نگهداشت. چهره پریده رنگ و بیروح مرد خفته را شناختم؛ همان مرد غریبه، یعنی میسن، بود. بعد متوجه شدم لباس زیرش به یک طرف زده شده و یکی از بازوهایش تقریبا غرق در خون بود.
آقای راچستر گفت: «شمع را نگهدار.» آن را گرفتم. رفت و از دستشویی یک لگن آب آورد. گفت: «این رابگیر». اطاعت کردم. اسفنج را گرفت، آن را در آب فرو برد و صورت جسد مانند را با آن مرطوب کرد. شیشه بخورم را خواست، و آن را جلوی سوراخهای بینی آقای میسن نگهداشت. طولی نکشید که آقای مسین چشمان خود را گشود و ناله ای کرد. آقای راچستر قسمتی از پیراهن مرد زخمی را، که بازو و شانه اش زخم بندی شده بود، کنار زد و لخته های خون را با اسفنج به سرعت پاک کرد.
آقای میسن زیرلب پرسید: «وضع زخم خطرناک است؟»
- «ام م م ! نه، فقط یک زخم سطحی است. اینقدر ضعف نشان نده ، مرد. خوددار باش. همین الان خودم برایت یک جراح می آورم. امیدوارم تا صبح بتوانی برای رفتن آماده بشوی.»
بلافاصله رو به من کرد و گفت: «جین!»
- «بله، آقا .»
- «مجبورم یک ساعت یا شاید دو ساعت تو را در این اطاق با این آقا تنها بگذارم. هروقت که دیدی خون جاری شد مثل من آن را با اسفنج پاک
کن. هروقت هم که دیدی می خواهد از حال برود از آن لیوان بالای دستشویی مقداری آب به لبهایش برسان و شیشه بخورت را هم جلوی بینی اش نگهدار. به هیچ عنوان و بهانه ای با او حرف نزن. (بعد خطاب به آقای میسن گفت:)

صفحه 293 از 649