رؤیای یکی از خدمتکاران نبود و آقای راچستر می خواست با آن داستان ساختگی مهمانان را آرام کند. بنابراین، لباس پوشیدم تا برای کارهای فوری احتمالی آماده باشم. بعد از پوشیدن لباس مدت زیادی کنار پنجره نشستم و به باغچه های آرام و مزارع نقره فام اطراف چشم دوختم. انتظار میکشیدم اما انتظار چه چیزی، معلوم نبود. به نظرم می رسید که به دنبال آن صدای عجیب، تقلا و فریاد استمداد اتفاق دیگری روی خواهد داد.
نه، سکوت بار دیگر حکمفرما شد. هر صدا و حرکتی به تدریج متوقف شد، و یک ساعت بعد خانه ثورنفیلد دوباره به صورت یک صحرای ساکت در آمده بود. به نظر می رسید که خواب و شب بار دیگر بر آن خانه حاکم شده اند. در این اثناء ماه هم رو به زوال می رفت و در شرف غروب بود. چون میل نداشتم در سرما و تاریکی بنشینم با خود گفتم بهترست با لباس روی تختخواب دراز بکشم. پنجره را ترک گفتم و با کمترین صدای ممکن روی فرش حرکت کردم تا به طرف تختخواب بروم. در حینی که برای در آوردن کفشهایم خم شده بودم دستی محتاطانه و آهسته به در کوفت.
- پرسیدم: «آیا به کمک من احتیاج هست؟ »
صدایی که در انتظار شنیدنش بودم، یعنی صدای آقای راچستر، پرسید: «بیداری؟»
- «بله، آقا.»
- «لباس پوشیده ای؟»
- «بله.»
- «پس آهسته بیرون بیا .»
اطاعت کردم. آقای راچستر در راهرو ایستاده بود و چراغی در دست داشت.
گفت: «به کمکت احتیاج دارم. از این طرف بیا. مواظب باش هیچ سرو صدایی نکنی.»
کفشهای راحتیم ظریف بودند؛ می توانستم روی کف پوشیده از بوریا به آهستگی یک گربه حرکت کنم.
. به نرمی و آهستگی طول راهرو را طی کرد و از پله ها بالا رفت. در.
.
نه، سکوت بار دیگر حکمفرما شد. هر صدا و حرکتی به تدریج متوقف شد، و یک ساعت بعد خانه ثورنفیلد دوباره به صورت یک صحرای ساکت در آمده بود. به نظر می رسید که خواب و شب بار دیگر بر آن خانه حاکم شده اند. در این اثناء ماه هم رو به زوال می رفت و در شرف غروب بود. چون میل نداشتم در سرما و تاریکی بنشینم با خود گفتم بهترست با لباس روی تختخواب دراز بکشم. پنجره را ترک گفتم و با کمترین صدای ممکن روی فرش حرکت کردم تا به طرف تختخواب بروم. در حینی که برای در آوردن کفشهایم خم شده بودم دستی محتاطانه و آهسته به در کوفت.
- پرسیدم: «آیا به کمک من احتیاج هست؟ »
صدایی که در انتظار شنیدنش بودم، یعنی صدای آقای راچستر، پرسید: «بیداری؟»
- «بله، آقا.»
- «لباس پوشیده ای؟»
- «بله.»
- «پس آهسته بیرون بیا .»
اطاعت کردم. آقای راچستر در راهرو ایستاده بود و چراغی در دست داشت.
گفت: «به کمکت احتیاج دارم. از این طرف بیا. مواظب باش هیچ سرو صدایی نکنی.»
کفشهای راحتیم ظریف بودند؛ می توانستم روی کف پوشیده از بوریا به آهستگی یک گربه حرکت کنم.
. به نرمی و آهستگی طول راهرو را طی کرد و از پله ها بالا رفت. در.
.