نام کتاب: جین ایر
بار تکرار شد: «کمک! کمک! کمک!»
متعاقب آن شنیدم کسی فریاد کشید: «آیا کسی نمی آید؟» و بعد، همچنان که صداهای تلوتلو خوردن و پا به زمین کوبیدن با شدت ادامه داشت از وراء تخته کوبی ها و گچکاری های سقف اطاق این فریاد را شنیدم: «راچستر! راچستر! تو را به خدا، بیا !»
در یکی از اطاقها باز شد. یک نفر بیرون آمد و با سرعت در راهرو شروع به دویدن کرد. صدای پای دیگری روی کف اطاق بالای سرم و همینطور سقوط چیزی را به روی زمین شنیدم. بعد، سکوت حکمفرما شد.
با آن که از وحشت تمام بدنم می لرزید هرطور بود لباسی پیدا کردم و پوشیدم. از اطاقم بیرون زدم. خفتگان همه بیدار شده بودند. از هر اطاقی صداها و حرفهای نامفهومی حاکی از حیرت و وحشت شنیده می شد. درها یکی پس از دیگری باز می شدند و هر کسی به بیرون سرک می کشید. بعد راهرو پراز آدم شد. آقایان و همینطور خانمها رختخوابهای خود را ترک گفته بودند، و همه باهم با عبارات درهم و برهمی حرف می زدند: «اوه! چه خبراست؟» «کسی صدمه دیده؟» «چه اتفاقی افتاده؟» «چراغ بیارید!» «آتش سوزی شده؟» «دزد آمده؟» «کجا فرار کنیم؟» و... اگر مهتاب نبود همه در تاریکی محض بودیم. می رفتند و می آمدند، دور هم جمع می شدند، بعضی گریه میکردند، بعضی سکندری می خوردند و می افتادند. اغتشاش مهار ناشدنی بر پا شده بود.
سرهنگ دنت با صدای بلند گفت: «این راچستر کجاست؟ توی تختخوابش نبود!»
متقابلا شنیدم کسی جواب داد: «اینجاست! اینجاست! همه تان آرام باشید، دارم می آیم.»
در انتهای راهرو باز شد؛ آقای راچستر شمع به دست پیش می آمد. تازه از طبقه بالا پایین آمده بود. یکی از خانمها یکراست به طرف او دوید، و بازویش را گرفت؛ این شخص دوشیزه اینگرام بود. به او گفت: «چه حادثه وحشتناکی اتفاق افتاده؟ حرف بزنید! هرچه شده یک دفعه به ما بگویید و خیالمان را راحت کنید!»

صفحه 289 از 649