نام کتاب: جین ایر
بیندازند تو چکار خواهی کرد، جین ؟»
- «اگر بتوانم همه آنها را از اطاق بیرون می اندازم، آقا .»
نیمه لبخندی زد. بعد گفت: «حالا اگر قرار باشد من پیش آنها بروم و آنها فقط با سردی به من نگاه کنند، میان خودشان راجع به من با حالت تمسخر نجوا کنند و بعد یکی یکی مرا تنها بگذارند و از اینجا بروند، در آن صورت تو چکار میکنی؟ آیا با آنها می روی؟»
- «ترجیح می دهم این کار را نکنم، سرور من. بودن با شما را بیشتر دوست دارم.»
- «برای آرامش خاطر من؟»
- «بله آقا، برای آرامش خاطر و تسلای شما، تا آنجا که بتوانم .»
- «و اگر آنها تو را منع کنند از این که به من ملحق بشوی، چطور؟»
- «شاید الان نتوانم بفهمم به چه صورت، منع خواهند کرد، و اگر هم می دانستم به آن اهمیتی نمی دادم.»
- پس جرأت این را داری که به خاطر من خودت را گرفتار سرزنش آنها کنی؟»
- «این کار را به خاطر هر دوستی که شایسته یاری من باشد انجام می دهم، شما که جای خود دارید.»
- «به تالار برو، به آهستگی به میسن نزدیک شو و آهسته در گوشش بگو که آقای راچستر آمده و می خواهد شما را ببیند.او را به اینجا راهنمایی کن و مرا تنها بگذار.»
- «بسیار خوب، آقا .»
دستورش را انجام دادم. در حالی که در تالار مستقیما از میان مهمانان عبور میکردم همه آنها به من زل زده بودند. آقای میسن را یافتم. پیام را به او رساندم، جلو افتادم و او را از تالار بیرون بردم. او را به کتابخانه راهنمایی کردم، و بعد به طبقه بالا رفتم.
در دیرگاه آن شب، که مدتی بود در رختخواب دراز کشیده بودم، صدای مهمانان را شنیدم؛ برای استراحت به اطاقهاشان می رفتند. صدای آقای راچستر را شناختم، و شنیدم که گفت: از این طرف، میسن. این اطاق

صفحه 287 از 649