- «آیا می توانم کمکی به شما بکنم، سرور من؟ حاضرم برای خدمت به شما جانم را بدهم.»
- «جین، اگر کمک لازم شد آن را از دستهای تو طلب خواهم کرد؛ این را به تو قول می دهم.»
- «متشکرم، آقا. به من بگویید چکار کنم. حداقل سعی میکنم آن را انجام بدهم.»
- «برو از تالار غذاخوری یک لیوان شراب برایم بیاور، جین. الان آنها در آنجا مشغول صرف شام اند. ببین میسن پیش آنهاست یا نه، و اگر هست دارد چکار میکند.»
رفتم. همانطور که آقای راچستر گفته بود، دیدم همه شان مشغول صرف شام اند، اما پشت میز غذاخوری ننشسته اند. غذا را روی میز کنار دیوار چیده بودند و هر کس هرچه می خواست برمی داشت. بعد در حالی که بشقابها و لیوانهاشان را به دست گرفته بودند دور هم جمع شده گروه گروه باهم غذا می خوردند. همه پرنشاط بودند، و در همه جای تالار گفت وگو و خنده و شادی بود. آقای میسن نزدیک بخاری ایستاده با سرهنگ دنت و خانمش گفت وگو میکرد، و ظاهرا او هم مثل دیگران شاد بود. یک لیوان شراب پر کردم و (وقتی شراب می ریختم دیدم دوشیزه اینگرام با قیافه اخمو به من نگاه میکرد؛ لابد گمان می کرد که من از حد خودم پا فراتر گذاشته ام)، بعد به کتابخانه برگشتم. پریدگی شدید رنگ چهره آقای راچستر از بین رفته بود، و او، مثل گذشته، متین و خشک به نظر می رسید. لیوان را از دستم گرفت ،
گفت: «به سلامتی تو، روح یاری دهنده!» محتوای لیوان را سرکشید و آن را به من برگرداند. «آنها دارند چکار می کنند، جین؟»
- «خنده و گفت وگو، آقا .»
- «آیا به نظر نمی رسید که آنها، و همینطور میسن، عبوس و متحیر باشند به طوری که نشان دهد چیز عجیبی شنیده اند؟ »
- «نه، به هیچ وجه. همه آنها سرزنده و شاد بودند. میسن هم می خندید.»
- «اگر همه آنها دسته جمعی به اینجا بیایند و به صورت من تف
- «جین، اگر کمک لازم شد آن را از دستهای تو طلب خواهم کرد؛ این را به تو قول می دهم.»
- «متشکرم، آقا. به من بگویید چکار کنم. حداقل سعی میکنم آن را انجام بدهم.»
- «برو از تالار غذاخوری یک لیوان شراب برایم بیاور، جین. الان آنها در آنجا مشغول صرف شام اند. ببین میسن پیش آنهاست یا نه، و اگر هست دارد چکار میکند.»
رفتم. همانطور که آقای راچستر گفته بود، دیدم همه شان مشغول صرف شام اند، اما پشت میز غذاخوری ننشسته اند. غذا را روی میز کنار دیوار چیده بودند و هر کس هرچه می خواست برمی داشت. بعد در حالی که بشقابها و لیوانهاشان را به دست گرفته بودند دور هم جمع شده گروه گروه باهم غذا می خوردند. همه پرنشاط بودند، و در همه جای تالار گفت وگو و خنده و شادی بود. آقای میسن نزدیک بخاری ایستاده با سرهنگ دنت و خانمش گفت وگو میکرد، و ظاهرا او هم مثل دیگران شاد بود. یک لیوان شراب پر کردم و (وقتی شراب می ریختم دیدم دوشیزه اینگرام با قیافه اخمو به من نگاه میکرد؛ لابد گمان می کرد که من از حد خودم پا فراتر گذاشته ام)، بعد به کتابخانه برگشتم. پریدگی شدید رنگ چهره آقای راچستر از بین رفته بود، و او، مثل گذشته، متین و خشک به نظر می رسید. لیوان را از دستم گرفت ،
گفت: «به سلامتی تو، روح یاری دهنده!» محتوای لیوان را سرکشید و آن را به من برگرداند. «آنها دارند چکار می کنند، جین؟»
- «خنده و گفت وگو، آقا .»
- «آیا به نظر نمی رسید که آنها، و همینطور میسن، عبوس و متحیر باشند به طوری که نشان دهد چیز عجیبی شنیده اند؟ »
- «نه، به هیچ وجه. همه آنها سرزنده و شاد بودند. میسن هم می خندید.»
- «اگر همه آنها دسته جمعی به اینجا بیایند و به صورت من تف