- «غریبه؟ نه، کی می تواند باشد؟ من منتظر کسی نبوده ام. حالا رفته؟»
- «نه. گفت مدت زیادی است که شما را می شناسد، و گفت چون دوست قدیمی شماست به خودش اجازه می دهد که تا مراجعت شما در اینجا اقامت کند.»
- «چه غلطها ! اسمش را نگفت؟»
- «اسمش میسن، آقا. از جزایر هند غربی آمده. به گمانم اهل اسپنیش تاون در جامائیکاست.»
در این موقع آقای راچستر که کنار من ایستاده و دستم را گرفته بود مثل این که می خواهد مرا به طرف یکی از صندلیها هدایت کند. همانطوری که حرف می زدم مچ دستم را با یک حالت تشنج آمیزی فشار داد، لبخند روی لبانش خشک شد و ظاهرا نفسش به شماره افتاد.
«میسن ! جزایر هندغربی!» این را با لحنی گفت که آدم تصور میکرد شخصی است که بی اراده کلمه واحدی را تکرار میکند؛ «میسن! جزایر هند غربی!» این کلمات را سه بار تکرار کرد. در فاصله ادای کلمات رنگش مثل گچ سفید می شد. اصلا متوجه نبود چکار میکند.
پرسیدم: «حالتان خوب نیست، سرور من؟»
در حالی که تلوتلو می خورد گفت: «جین، بدبخت شدم! بدبخت شدم، جین!»
-«اوه! به من تکیه کنید، آقا .»
- «جین، تو یک بار در گذشته برای کمک به من پیشنهاد کردی به شانه ات تکیه کنم. حالا باز هم بگذار تکیه کنم.»
- «بله، آقا، بله. این هم بازویم.»
- «نشست، و مرا کنار خود نشانید. همچنان که دستم را میان دستهایش نگهداشته بود آن را مالش می داد و در عین حال با نگاه بسیار غمگین و افسرده اش چشم از من برنمیگرفت.»
گفت: «دوست کوچک من! ای کاش در یک جزیره آرام فقط با تو بودم. آن وقت دیگر تمام رنجها، خطرها و افکار بد از من دور می شدند.»
- «نه. گفت مدت زیادی است که شما را می شناسد، و گفت چون دوست قدیمی شماست به خودش اجازه می دهد که تا مراجعت شما در اینجا اقامت کند.»
- «چه غلطها ! اسمش را نگفت؟»
- «اسمش میسن، آقا. از جزایر هند غربی آمده. به گمانم اهل اسپنیش تاون در جامائیکاست.»
در این موقع آقای راچستر که کنار من ایستاده و دستم را گرفته بود مثل این که می خواهد مرا به طرف یکی از صندلیها هدایت کند. همانطوری که حرف می زدم مچ دستم را با یک حالت تشنج آمیزی فشار داد، لبخند روی لبانش خشک شد و ظاهرا نفسش به شماره افتاد.
«میسن ! جزایر هندغربی!» این را با لحنی گفت که آدم تصور میکرد شخصی است که بی اراده کلمه واحدی را تکرار میکند؛ «میسن! جزایر هند غربی!» این کلمات را سه بار تکرار کرد. در فاصله ادای کلمات رنگش مثل گچ سفید می شد. اصلا متوجه نبود چکار میکند.
پرسیدم: «حالتان خوب نیست، سرور من؟»
در حالی که تلوتلو می خورد گفت: «جین، بدبخت شدم! بدبخت شدم، جین!»
-«اوه! به من تکیه کنید، آقا .»
- «جین، تو یک بار در گذشته برای کمک به من پیشنهاد کردی به شانه ات تکیه کنم. حالا باز هم بگذار تکیه کنم.»
- «بله، آقا، بله. این هم بازویم.»
- «نشست، و مرا کنار خود نشانید. همچنان که دستم را میان دستهایش نگهداشته بود آن را مالش می داد و در عین حال با نگاه بسیار غمگین و افسرده اش چشم از من برنمیگرفت.»
گفت: «دوست کوچک من! ای کاش در یک جزیره آرام فقط با تو بودم. آن وقت دیگر تمام رنجها، خطرها و افکار بد از من دور می شدند.»