نام کتاب: جین ایر
بیمعنی می زدید تا مرا به حرف زدن وادارید. این چندان عادلانه نیست، سرورمن.»
- «مرا می بخشی، جین؟»
- «باید کاملا درباره اش فکر کنم ؛ حالا نمی توانم چیزی بگویم. اگر، بعد از آن که فکر کردم، متوجه شدم که حرف بیهوده ای نزده ام آن وقت سعی خواهم کرد شما را ببخشم.»
- «اوه، رفتار تو کاملا درست بوده؛ تو خیلی حساس و خیلی دقیق هستی.»
به فکر فرو رفتم؛ دیدم درست می گوید: خیلی دقیق و حساس هستم. این برایم نوعی تسلی بود. حقیقت این است که تقریبا از همان ابتدای گفت وگو من با احتیاط پیش رفته بودم. شک داشتم وشک من براین اساس بود که شخص طرف صحبت من تغییر قیافه داده. می دانستم کولیها و فال بین ها آنطور که این پیرزن ظاهری راجع به خودش حرف میزند آنها این کار را نمی کنند. علاوه براین صدای ساختگی و اضطراب او از این که چهره اش زیاد در معرض دید من قرار نگیرد توجهم را جلب کرده بود. اما شک من بیشتر متوجه گریس پول، آن معمای جاندار و آن سرالاسرار، بود. اصلا به آقای راچستر فکر نمی کردم.
گفت: «خوب، راجع به چه چیزی داری فکر میکنی؟ آن لبخند موقرانه ات نشانه چه چیزی است ؟»
-«حیرت، و تحسین از خودم، سرور من.فکر می کنم حالا دیگر اجازه می دهیدبروم ؟»
- «نه، چند دقیقه دیگر بمان. به من بگو اشخاصی که در آن اطاق پذیرایی هستند دارند چکار میکنند.»
- «به احتمال زیاد راجع به کولی حرف می زنند.»
- «بنشین! برایم بگو درباره من چه می گویند؟ »
- «بهترست زیاد نمانم، آقا. ساعت باید نزدیک یازده باشد. آهان، راستی، آقای راچستر آیا اطلاع دارید که از صبح که شما از اینجا رفتید یک غریبه به اینجا آمده؟»

صفحه 284 از 649