خوشایندست.
«کلا هیچگونه خط مخالفی برای این صاحب طالع خوشبخت، نمی بینم بجز در پیشانی. پیشانی او چنین نشان می دهد که می خواهد بگوید:( اگر عزت نفس و موقعیت من از من بخواهند که تنها زندگی کنم این کار را خواهم کرد. برای خریدن مرحمت دیگران احتیاج ندارم روحم را بفروشم. من یک گنج مادرزاد در درون خودم دارم که می تواند در صورتی که من از شادیهای بیرون محروم بمانم یا از عهده پرداخت بهای آن شادیها برنیایم، مرا نگهدارد.) پیشانیت می گوید: (عقل محکم می نشیند و زمام کارها را به دست می گیرد. به احساسات اجازه نخواهد داد که آشفته شوند و آن را با شتاب به داخل ورطه های هولناک بیندازند. هوسها ممکن است، مثل وحشیهای واقعی، به شدت طغیان کنند، چنان که معمولا اینطورند، و امیال ممکن است انواع امور پوچ را واقعی جلوه بدهند، اما در هر مجادله ای آخرین حرف را عقل می زند و در هر تصمیم گیری رأی نهایی را او صادر می کند. ممکن است باد سخت، ضربه زلزله، وحریق مرا تهدید کنند اما من همیشه راهی را می روم که آن ندای کوچک آرام، که تفسیر کننده دستورهای وجدان است، به من نشان می دهد!)
« آفرین، پیشانی! خوب گفتی. خواسته ات محترم شمرده خواهد شد. من برای خودم نقشه هایی دارم. آنها را نقشه های درستی می دانم، و با این نقشه هاست که به صحت حرفهای وجدان، یعنی مشاور عقل، رسیده ام. می دانم اگر در جام سعادتی که به انسان می دهند فقط اندکی شرم یا ذره ای افسوس پیدا بشود جوانی چه زود به پیری می رسد و شکوفه چه زود پژمرده می شود؛ و من فداکاری، غم و نابودی را نمی خواهم - اینها با ذوقم سازگار نیستند. می خواهم پرورش دهم نه این که آسیب برسانم، حقشناس باشم نه این که خون از چشمها جاری کنم (حتی اشک هم نه). حاصل تلاشهایم باید لبخند، نوازش و حلاوت باشد به همین کافی است. مثل این که حالت وجد و بیخودی، مرا به هذیان گویی بسیار دلپذیری واداشته . الان دلم می خواهد این لحظه را تا ابد ادامه بدهم اما جراتش را ندارم. تا اینجا خیلی به خودم فشار آورده ام. طبق پیمانی که با خودم بستم و قسمی که خوردم نقشم را بازی کردم اما دیگر قدرت ادامه بیشتر از این را ندارم. برخیزید،
«کلا هیچگونه خط مخالفی برای این صاحب طالع خوشبخت، نمی بینم بجز در پیشانی. پیشانی او چنین نشان می دهد که می خواهد بگوید:( اگر عزت نفس و موقعیت من از من بخواهند که تنها زندگی کنم این کار را خواهم کرد. برای خریدن مرحمت دیگران احتیاج ندارم روحم را بفروشم. من یک گنج مادرزاد در درون خودم دارم که می تواند در صورتی که من از شادیهای بیرون محروم بمانم یا از عهده پرداخت بهای آن شادیها برنیایم، مرا نگهدارد.) پیشانیت می گوید: (عقل محکم می نشیند و زمام کارها را به دست می گیرد. به احساسات اجازه نخواهد داد که آشفته شوند و آن را با شتاب به داخل ورطه های هولناک بیندازند. هوسها ممکن است، مثل وحشیهای واقعی، به شدت طغیان کنند، چنان که معمولا اینطورند، و امیال ممکن است انواع امور پوچ را واقعی جلوه بدهند، اما در هر مجادله ای آخرین حرف را عقل می زند و در هر تصمیم گیری رأی نهایی را او صادر می کند. ممکن است باد سخت، ضربه زلزله، وحریق مرا تهدید کنند اما من همیشه راهی را می روم که آن ندای کوچک آرام، که تفسیر کننده دستورهای وجدان است، به من نشان می دهد!)
« آفرین، پیشانی! خوب گفتی. خواسته ات محترم شمرده خواهد شد. من برای خودم نقشه هایی دارم. آنها را نقشه های درستی می دانم، و با این نقشه هاست که به صحت حرفهای وجدان، یعنی مشاور عقل، رسیده ام. می دانم اگر در جام سعادتی که به انسان می دهند فقط اندکی شرم یا ذره ای افسوس پیدا بشود جوانی چه زود به پیری می رسد و شکوفه چه زود پژمرده می شود؛ و من فداکاری، غم و نابودی را نمی خواهم - اینها با ذوقم سازگار نیستند. می خواهم پرورش دهم نه این که آسیب برسانم، حقشناس باشم نه این که خون از چشمها جاری کنم (حتی اشک هم نه). حاصل تلاشهایم باید لبخند، نوازش و حلاوت باشد به همین کافی است. مثل این که حالت وجد و بیخودی، مرا به هذیان گویی بسیار دلپذیری واداشته . الان دلم می خواهد این لحظه را تا ابد ادامه بدهم اما جراتش را ندارم. تا اینجا خیلی به خودم فشار آورده ام. طبق پیمانی که با خودم بستم و قسمی که خوردم نقشم را بازی کردم اما دیگر قدرت ادامه بیشتر از این را ندارم. برخیزید،