نام کتاب: جین ایر
می خواهم فال خودم را بگیری؛ تا حالا چیزی راجع به آن به من نگفته ای.»
- «طالع تو هنوز روش نیست. وقتی به قیافه ات نگاه میکردم دیدم یک خط خلاف خط دیگرست. می دانم که سرنوشت سهم تو را از خوشبختی داده. این را پیش از این که امروز عصر اینجا بیایم می دانستم. با دقت آن را برایت کنار گذاشته. خودم دیدم که این کار را کرد. این دیگر بستگی به خودت دارد که دستت را دراز کنی و آن را بگیری. اما آیا تو این کار را خواهی کرد یا نه، مسأله ای است که دارم راجع به آن فکر میکنم. دوباره روی قالیچه زانو بزن.»
- «زیاد اینجا نگهم ندار؛ آتش بخاری دارد مرا می سوزاند.»
زانو زدم. به طرف من خم نشد، فقط در حالی که به صندلی خود تکیه داده بود به من خیره شد.
زیرلب شروع به حرف زدن کرد: «در چشمها شعله ای می لرزد. چشمها مثل شبنم می درخشند. صاف و سرشار از احساس به نظر می رسند. به حرفهای نامفهوم من لبخند می زنند. مستعد و حساس اند. روی صفحه روشن آنها حالات مختلفی، یکی پس از دیگری، ظاهر می شوند. وقتی که دیگر لبخند نمی زنند غمگین اند. سستی ناخواسته ای روی پلکها سنگینی میکند و این نشانه افسردگی است و افسردگی هم نتیجه تنهایی است. از سمت صورت من به سمت دیگری می گردند چون بیشتر از این تاب تحمل نگاه موشکاف مرا ندارند. به نظر می رسد که با یک حالت تمسخر صحت آنچه در آنها کشف کرده ام را رد می کنند از بار حساسیت و دلتنگی خالی می شوند، حالت غرور و احتیاط آنها مرا در عقیده ام راسختر می کند؛ این چشمها مطلوب و خوشایند هستند.»
«و اما دهان، در موقع خندیدن نشاط انگیزست. آماده است تا تمام افکار صاحبش را عرضه بکند با این حال، به جرأت می گویم، وقتی می خواهد تجربه های قلب را عرضه کند ساکت می ماند. چون پرجنبش و انعطاف پذیرست طبیعتا هیچوقت در سکوت همیشگی تنهایی به هم فشرده نمانده. دهانی است که باید زیاد حرف بزند و غالبا تبسم کند، و به شخص طرف گفت وگو محبت انسانی داشته باشد. این نشانه هم مطلوب و

صفحه 281 از 649