نشاط اند، و مسلما همه آنها طرف توجه کسانی اند که پذیرای لبخندشان هستند. با این وصف، احساساتم مایل به این نیست که طرف توجه آنها واقع بشوم.»
- «تو مردهایی که اینجا هستند نمی شناسی، یک کلمه با آنها حرف نزده ای، آیا با مردی که صاحب این خانه هست هم همینطور هستی ؟ »
- «او حالا بیرون از خانه است.»
- «چه اشارة ماهرانه ای! این، یکی از آن نکته های بسیار ظریف است! امروز صبح به میلکوت رفت و امشب یا فردا برمی گردد. آیا این مسأله او را که اینجا نیست - از سیاهه اسمهای آشنایان تو خارج نمی کند؟ »
- «نه، اما آقای راچسترچه ارتباطی به موضوعی که راجع به آن حرف می زدی، دارد؟»
- «داشتم راجع به خانمهایی که به روی آقایان تبسم میکنند حرف می زدم؛ تازگیها آنقدر به روی آقای راچستر تبسم می شود که چشمانش از شوق می درخشد، آیا تا حالا به این موضوع توجه کرده ای؟»
- «آقای راچستر حق دارد از مصاحبت مهمانهایش لذت ببرد.»
- «راجع به این حق شکی نیست، ولی آیا هیچوقت توجه نکرده ای که از میان تمام حرفهایی که درباره ازدواج زده می شود موضوع ازدواج آقای راجستر شورانگیزترست و بیشتر از آن صحبت می شود؟»
- «مستمع صاحب سخن را برسرشوق آورد» این را بیشتر به خودم گفتم تا به کولی. در این موقع طرز صحبت، صدا و رفتار عجیب آن کولی مرا در نوعی رؤیا فرو برده بود. جمله های عجیب و غیره منتظره، یکی پس از دیگری، از دهانش خارج می شد تا جایی که حس کردم میان تارهایی از رمز و راز گرفتار شده ام. از این امر سردر نمی آوردم که چه روح نامرئی طی هفته های متمادی در خانه قلبم ساکن بوده و هر تپش آن را ثبت می کرده.
زن کولی گفته ام را تکرار کرد:«مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد! بله، آقای راچستر تا امروز کنار بخاری می نشسته و گوش خودش را به لبهای جذابی می سپرده که گفت وگوی با آنها نشاط انگیزست؛ و او چقدر دوستدار پذیرایی از مهمانها و چقدر حقشناس بوده که چنان همصحبتهای
- «تو مردهایی که اینجا هستند نمی شناسی، یک کلمه با آنها حرف نزده ای، آیا با مردی که صاحب این خانه هست هم همینطور هستی ؟ »
- «او حالا بیرون از خانه است.»
- «چه اشارة ماهرانه ای! این، یکی از آن نکته های بسیار ظریف است! امروز صبح به میلکوت رفت و امشب یا فردا برمی گردد. آیا این مسأله او را که اینجا نیست - از سیاهه اسمهای آشنایان تو خارج نمی کند؟ »
- «نه، اما آقای راچسترچه ارتباطی به موضوعی که راجع به آن حرف می زدی، دارد؟»
- «داشتم راجع به خانمهایی که به روی آقایان تبسم میکنند حرف می زدم؛ تازگیها آنقدر به روی آقای راچستر تبسم می شود که چشمانش از شوق می درخشد، آیا تا حالا به این موضوع توجه کرده ای؟»
- «آقای راچستر حق دارد از مصاحبت مهمانهایش لذت ببرد.»
- «راجع به این حق شکی نیست، ولی آیا هیچوقت توجه نکرده ای که از میان تمام حرفهایی که درباره ازدواج زده می شود موضوع ازدواج آقای راجستر شورانگیزترست و بیشتر از آن صحبت می شود؟»
- «مستمع صاحب سخن را برسرشوق آورد» این را بیشتر به خودم گفتم تا به کولی. در این موقع طرز صحبت، صدا و رفتار عجیب آن کولی مرا در نوعی رؤیا فرو برده بود. جمله های عجیب و غیره منتظره، یکی پس از دیگری، از دهانش خارج می شد تا جایی که حس کردم میان تارهایی از رمز و راز گرفتار شده ام. از این امر سردر نمی آوردم که چه روح نامرئی طی هفته های متمادی در خانه قلبم ساکن بوده و هر تپش آن را ثبت می کرده.
زن کولی گفته ام را تکرار کرد:«مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد! بله، آقای راچستر تا امروز کنار بخاری می نشسته و گوش خودش را به لبهای جذابی می سپرده که گفت وگوی با آنها نشاط انگیزست؛ و او چقدر دوستدار پذیرایی از مهمانها و چقدر حقشناس بوده که چنان همصحبتهای