نام کتاب: جین ایر
گفتم: «این را قبول دارم.»
ادامه داد: «بله، سرنوشت روی صورت آدم نوشته شده: روی پیشانی، نزدیک چشمها، در خود چشمها و در خطوط اطراف دهان است. زانو بزن، و سرت را بالا نگهدار.»
همانطور که از دستور او اطاعت می کردم گفتم: «آهان، حالا داری به واقعیت نزدیک می شوی، و من کم کم به حرفهایت اعتقاد پیدا میکنم.»
و در نیم یاردی او زانو زدم. آتش بخاری را به هم زد و از زغال سنگهایی که او به هم می زد موج کوچکی از نور درخشید: چهره او بیشتر در تاریکی قرار گرفت اما چهره من بیشتر روشن شد.
بعد از آن که چند لحظه ای چهره ام را برانداز کرد گفت: «من نمی دانم امشب با چه احساسی پیش من آمده ای، نمی دانم در تمام ساعاتی که در اطاق آن طرفی نزدیک آدمهای متشخصی که مثل سایه های یک چراغ جادویی در جلوی تو می خرامند، نشسته ای چه افکاری در مغزت میگذرد چون هیچگونه همنوائی میان تو و آنجا وجود ندارد؛ مثل این که آنها هر کدام سایه هیکل انسان اند و نه انسان واقعی.»
- غالبا احساس خستگی می کنم و گاهی خوابم میگیرد اما به ندرت غمگین می شوم.»
- «در این صورت لابد در قلبت امیدی داری که تو را نگه می دارد و با تصورات آینده خوشحالت می کند؟ »
-«نه، ندارم. حداکثر امیدواریم این است که از مواجبی که میگیرم بتوانم پول به اندازه کافی پس انداز کنم تا یک روزی در خانه ای که خودم اجاره خواهم کرد مدرسه ای دائر کنم.»
- «این که کفاف قوت روزانه آدم را نمی دهد و کار بسیار کوچکی است و همینطور، نشستن روی آن صندلی کنار پنجره (می بینی که عادتهایت را می دانم)_»
- «از خدمتکارها پرسیده ای.»
هوم ! خیلی خودت را تیزهوش می دانی! خوب، بله، شاید این کار را کرده باشم. حقیقت این است که با یکی از آنها آشنایم، خانم «پول »_»

صفحه 277 از 649