هر چه تمامتر پک زدن را از سرگرفت.
«ببین، تو می توانی تمام اینها را تقریبا به هر کسی که مثل من مواجب بگیر تنهایی است و در یک خانه بزرگ زندگی میکند، بگویی.»
- «می توانم اینها را تقریبا به هر کسی بگویم اما آیا درباره تقریبا هر کسی هم صدق می کند؟ »
- «در موقعیت من.»
- «بله، همینطورست، در موقعیت تو. اما یک نفر دیگر پیدا کن که دقیقا بتواند در جای تو قرار بگیرد.»
- «اما مثل تو هزاران نفر را می توان پیدا کرد.»
«تو مشکل بتوانی یک نفر مثل من پیدا کنی. اگر مغزت درست کار می کرد خودت را در موقعیتی خیلی نزدیک به سعادت، بله، در دسترس آن، قرار می دادی. همه مواد اولیه آماده است فقط یک حرکت لازم است تا آنها را ترکیب کنی. دست تقدیر آنها را تا اندازه ای از هم جدا کرده پس بگذار به هم نزدیک بشوند و نتیجه های خوبی به بار بیاورند.»
- «من از این معماها سردر نمی آورم و در سراسر عمرم تا حالا هیچوقت نتوانسته ام معما حل کنم. »
- «اگر می خواهی واضح تر برایت حرف بزنم بگذار کف دستت را ببینم.»
-- «و لا بد می خواهی یک پولی هم کف دستت بگذارم .»
- «البته .»
یک شیلینگ به او دادم. آن را در کیسه کهنه ای که از جیبش بیرون آوده بود انداخت. بعد از آن که سرش را محکم بست و آن را در جیب خود گذاشت به من گفت دستم را به طرفش دراز کنم. این کار را کردم. صورت خود را نزدیک کف دستم آورد و بی آنکه به آن دست بزند چند لحظه ای با دقت نگاهش کرد.
گفت: «خیلی صاف است. از چنین دستی نمی توانم چیزی در بیاورم. تقریبا خط ندارد. اصلا از این گذشته، کف دست بیفایده است : سرنوشت انسان روی آن نوشته نشده .»
«ببین، تو می توانی تمام اینها را تقریبا به هر کسی که مثل من مواجب بگیر تنهایی است و در یک خانه بزرگ زندگی میکند، بگویی.»
- «می توانم اینها را تقریبا به هر کسی بگویم اما آیا درباره تقریبا هر کسی هم صدق می کند؟ »
- «در موقعیت من.»
- «بله، همینطورست، در موقعیت تو. اما یک نفر دیگر پیدا کن که دقیقا بتواند در جای تو قرار بگیرد.»
- «اما مثل تو هزاران نفر را می توان پیدا کرد.»
«تو مشکل بتوانی یک نفر مثل من پیدا کنی. اگر مغزت درست کار می کرد خودت را در موقعیتی خیلی نزدیک به سعادت، بله، در دسترس آن، قرار می دادی. همه مواد اولیه آماده است فقط یک حرکت لازم است تا آنها را ترکیب کنی. دست تقدیر آنها را تا اندازه ای از هم جدا کرده پس بگذار به هم نزدیک بشوند و نتیجه های خوبی به بار بیاورند.»
- «من از این معماها سردر نمی آورم و در سراسر عمرم تا حالا هیچوقت نتوانسته ام معما حل کنم. »
- «اگر می خواهی واضح تر برایت حرف بزنم بگذار کف دستت را ببینم.»
-- «و لا بد می خواهی یک پولی هم کف دستت بگذارم .»
- «البته .»
یک شیلینگ به او دادم. آن را در کیسه کهنه ای که از جیبش بیرون آوده بود انداخت. بعد از آن که سرش را محکم بست و آن را در جیب خود گذاشت به من گفت دستم را به طرفش دراز کنم. این کار را کردم. صورت خود را نزدیک کف دستم آورد و بی آنکه به آن دست بزند چند لحظه ای با دقت نگاهش کرد.
گفت: «خیلی صاف است. از چنین دستی نمی توانم چیزی در بیاورم. تقریبا خط ندارد. اصلا از این گذشته، کف دست بیفایده است : سرنوشت انسان روی آن نوشته نشده .»