نام کتاب: جین ایر
«اما باید بگویم که من به این حرفها اعتقادی ندارم.»
- «این حرفت نشانه غرور توست. انتظار داشتم چنین چیزی بگویی. وقتی پایت را از آستانه در به داخل اطاق گذاشتی این را از صدای پایت فهمیدم.»
- «واقعا فهمیدی؟ پس شنوایی خوبی داری.»
- «بله، دارم. چشم تیزی دارم و همینطور هوش تیزی .»
- «بله، در حرفه ات به همه اینها احتیاج داری.»
- «بله، احتیاج دارم مخصوصا وقتی با مشتریهایی مثل تو سرو کار داشته باشم. چرا نمی لرزی؟»
- «سردم نیست.»
- «چرا رنگت نپریده؟ »
- «برای این که مریض نیستم.
- «چرا به کار من اعتقاد نداری؟»
- «برای این که احمق نیستم.»
آن عجوزه فرتوت در زیر کلاه و روسریش «نیشخندی زد». بعد پیپ سیاه کوتاهی بیرون آورد، آن را روشن کرد و چند پکی به آن زد. پس از آن که لحظاتی خود را با آن ماده مخدر مشغول ساخت قد خمیده خود را راست کرد، پیپ را از لبهایش برداشت، و در حالی که نگاه خیره خود را به آتش دوخته بود با تأمل بسیار گفت: «توسردت هست، مریض هستی و احمق هم هستی»
جواب دادم: «ثابت کن.»
- «ثابت خواهم کرد؛ در چند کلمه: سردت هست برای این که تنهایی. هیچ ضربه و حرکتی نمی تواند آتشی را که در توست شعله ور کند. مریض هستی برای این که بهترین و عالیترین و شیرین ترین احساساتی که به افراد انسان داده اند از تو مضایقه شده. احمق هستی برای این که نمی خواهی سعی کنی آن احساسات را در قلبت به وجود بیاوری، حتی یک قدم برنمی داری تا با آن که در انتظار توست رو به رو بشوی .»
بار دیگر پیپ کوتاه سیاه خود را میان لبهایش گذاشت و با قوت

صفحه 275 از 649