نام کتاب: جین ایر
خانمهای سالمند شیشه استشمام دار و جلوی بینی آنها گرفته و به وسیله بادزن باد آنها را می زدند و مرتبا اظهار می داشتند که به هشدارهای به موقع آنها توجه نشده . آقایان سالمند می خندیدند، و آقایان جوانتر در مقابل دختران زیبای به هیجان آمده خود را حاضر به خدمت نشان می دادند.
در این گیرودار، در حالی چشمها و گوشهایم معطوف به صحنه مقابلم بود در نزدیکی خود صدایی حاکی از صاف کردن سینه شنیدم. سرم را برگرداندم و سام را دیدم.
- «اگر مایل باشید کولی شما را می پذیرد، دوشیزه. میگوید که هنوز هم یک خانم جوان مجرد دیگری در تالار هست که پیش او نیامده، و قسم می خورد که تا همه دختر خانمها را نبیند از اینجا نخواهد رفت. فکر کردم منظورش شما هستید؛ غیر از شما کس دیگری نمانده. به او چه بگویم؟»
جواب دادم:« اوه، حتما خواهم رفت.» و از این فرصت غیرمنتظره که کنجکاوی شدیدا برانگیخته ام را ارضا میکرد خیلی خوشحال شدم. آهسته از اطاق بیرون رفتم. هیچکس متوجه خروج من نشد چون همه مهمانان دور آن سه دختر لرزان که تازه برگشته بودند، جمع شده از آنها سؤال میکردند. در را به آرامی پشت سر خود بستم.
و سام گفت: «اگر مایل باشید در راهرو منتظرتان خواهم ماند، دوشیزه. اگر شما را ترساند فقط مرا صدا کنید تا بیایم تو.»
-« نه، سام. به آشپزخانه برگرد. اصلا نمی ترسم.» و در حقیقت هم نمی ترسیدم بلکه خیلی به آن موضوع علاقه داشتم و به هیجان آمده بودم.

صفحه 273 از 649