نام کتاب: جین ایر
بانو اینگرام شروع به صحبت کرد: «حالا می بینی، بلانش ارجمند من، که او دارد از حد خودش تجاوز میکند؟ مواظب باش، دختر فرشته من که_»
اما «دختر فرشته» حرف مادر را قطع کرده گفت: «حق با اوست، او را به کتابخانه راهنمایی کن، سام. در شأن من هم نیست که یک مشت عوام به فال من گوش بدهند. می خواهم همه حرفهایش را فقط خودم بشنوم. آیا بخاری کتابخانه روشن است ؟»
- «بله، بانوی من - اما آدم خیلی شلوغی به نظر می رسد.»
- «دیگر وراجی نکن، مردک سمج! دستور مرا اجرا کن.»
سام دوباره بیرون رفت؛ و کنجکاوی، هیجان و انتظار حاضران به اوج رسید.
وقتی خدمتکار برگشت گفت: «حالا آماده است. می گوید اولین نفر بیاید.»
سرهنگ دنت گفت: «گمان می کنم بهتر باشد قبل از این که کسی از خانمها پیش او برود من بروم نگاهی به او بیندازم. سام، به او بگو یکی از آقایان می خواهد بیاید.»
سام رفت، و برگشت.
- «می گوید هیچیک از آقایان را نمی خواهد ببیند. لازم نیست آنها خودشان را به زحمت بیندازند و پیش او بروند.» بعد با نیشخندی که می کوشید آن را نشان ندهد گفت: «بانوان هم همینطور. فقط خانمهای جوان و مجرد را می پذیرد.»
هنری لین با خنده گفت: «انصافا که خیلی خوش سلیقه است!»
دوشیزه اینگرام موقرانه برخاست. با لحن فرماندهی که می خواهد در عین نا امیدی کاری انجام دهد و افراد خود را امیدوار سازد گفت: «اول من می روم.»
مادرش با لحنی نگران گفت: «اوه، بهترین من! عزیزترین من! بایست. کمی فکر کن!» اما آن دختر با سکوتی سنگین از کنار او رد شد، از میان در، که سرهنگ دنت آن را باز گذاشته بود، عبور کرد و بعد صدای ورود

صفحه 270 از 649