دوشیزه خانمهای اشتن باهم پرسیدند: «چه قیافه ای دارد؟ »
- «یک موجود خیلی زشت، دوشیزه، رنگش تقریبا به سیاهی دوده است.»
فردریک لین گفت: «پس یک ساحره واقعی است. حتما باید او را ببینیم.»
برادرش گفت: «مسلما اگر او را بیرون بیندازیم خیلی پشیمان خواهیم شد؛ سرگرمی خیلی خوبی است.»
خانم لین گفت: «چه فکری به سر دارید، پسرهای عزیزم؟»
بیوه ثروتمند، اینگرام، در موافقت با آن خانم گفت: «من نمی توانم با چنین کار ناشایستی موافقت کنم.»
دوشیزه بلانش، همچنان که دور پیانو راه می رفت با صدای مغرورانه خود اظهار داشت: «در حقیقت، می توانید، مامان، و این کار را خواهید کرد.» او تا این موقع ساکت نشسته بود و چند برگ نت موسیقی را وارسی می کرد. بعد گفت: «من کنجکاوم طالعم را بدانم. پس، به آن عجوزه بگو بیاید اینجا، سام.»
- «بلانش عزیزم، توجه داشته باش که _»
- «توجه دارم. می دانم چه می خواهید بگویید. خواسته من باید عمل بشود. زودباش، سام!»
همه جوانها، هم دخترها و هم پسرها فریاد کشیدند: «بله، بله، بله. بیاید. . تفریح خیلی خوبی است!»
خدمتکار هنوز ایستاده بود. گفت: «خیلی خشن به نظر می رسد.»
دوشیزه اینگرام که دیگر حوصله اش سر رفته بود فریاد کشید: «برو!» و آن مرد رفت.
تمام مهمانان به هیجان آمده بودند. هرکس از روی شوخی و تمسخر چیزی می گفت که در این موقع سام برگشت.
گفت: «حالا میگوید نمی آیم؛ از شأن من دورست که پیش یک مشت عوام بیایم اینها عین کلمات خود اوست. بعد گفت که باید در یک اطاق تنها باشد و آنهایی که می خواهند فال بگیرند یکی یکی پیش او بروند.»
- «یک موجود خیلی زشت، دوشیزه، رنگش تقریبا به سیاهی دوده است.»
فردریک لین گفت: «پس یک ساحره واقعی است. حتما باید او را ببینیم.»
برادرش گفت: «مسلما اگر او را بیرون بیندازیم خیلی پشیمان خواهیم شد؛ سرگرمی خیلی خوبی است.»
خانم لین گفت: «چه فکری به سر دارید، پسرهای عزیزم؟»
بیوه ثروتمند، اینگرام، در موافقت با آن خانم گفت: «من نمی توانم با چنین کار ناشایستی موافقت کنم.»
دوشیزه بلانش، همچنان که دور پیانو راه می رفت با صدای مغرورانه خود اظهار داشت: «در حقیقت، می توانید، مامان، و این کار را خواهید کرد.» او تا این موقع ساکت نشسته بود و چند برگ نت موسیقی را وارسی می کرد. بعد گفت: «من کنجکاوم طالعم را بدانم. پس، به آن عجوزه بگو بیاید اینجا، سام.»
- «بلانش عزیزم، توجه داشته باش که _»
- «توجه دارم. می دانم چه می خواهید بگویید. خواسته من باید عمل بشود. زودباش، سام!»
همه جوانها، هم دخترها و هم پسرها فریاد کشیدند: «بله، بله، بله. بیاید. . تفریح خیلی خوبی است!»
خدمتکار هنوز ایستاده بود. گفت: «خیلی خشن به نظر می رسد.»
دوشیزه اینگرام که دیگر حوصله اش سر رفته بود فریاد کشید: «برو!» و آن مرد رفت.
تمام مهمانان به هیجان آمده بودند. هرکس از روی شوخی و تمسخر چیزی می گفت که در این موقع سام برگشت.
گفت: «حالا میگوید نمی آیم؛ از شأن من دورست که پیش یک مشت عوام بیایم اینها عین کلمات خود اوست. بعد گفت که باید در یک اطاق تنها باشد و آنهایی که می خواهند فال بگیرند یکی یکی پیش او بروند.»