نام کتاب: جین ایر
بود، اما تصور می کردم مسافرتها و سیاحتهای او محدود به قاره اروپاست. تا این زمان هرگز نشنیده بودم اشاره ای به سفر او به سواحل دور دست شده باشد.
سخت مشغول اندیشیدن درباره این گونه امور بودم که واقعه ای، واقعه تاحدی غیرمنتظره، رشتۂ افکارم را گسیخت. آقای میسن که هرگاه در باز می شد می لرزید، تقاضا کرد که در بخاری - که دیگر شعله نداشت - زغال سنگ بیشتری بریزند هر چند انبوه اخگرهای سرخ و سوزان آن همچنان می درخشید. خدمتکاری که زغال سنگ را آورده بود وقتی بیرون می رفت نزدیک صندلی آقای اشتن ایستاد و با صدای آهسته چیزی به او گفت که من فقط چند کلمه «پیرزن» و «خیلی مزاحم» را شنیدم.
کلانتر جواب داد: «به او بگو که اگر گورش را گم نکند او را پشت میله های زندان می فرستم.»
سرهنگ دنت حرف او را قطع کرده گفت: «نه، صبر کن، اشتن، او را بیرون نکن. با این آدم می توانیم به نحوی خودمان را سرگرم کنیم. بهترست با خانمها مشورت بشود.» بعد در حالی که با صدای بلند حرف می زد ادامه داد: «خانمها، شما راجع به زمینهای «هی» و دیدن چادر کولیها حرف می زدید. حالا سام آمده می گوید در همین لحظه یکی از آن پیرزنهای کولی در تالار خدمتکاران است، و اصرار دارد ما را ببیند و برایمان فال بگیرد. آیا میل دارید او را ببینید؟ »
بانو اینگرام گفت: «شما حتما با ماندن این شیاد پست موافق نیستید، سرهنگ؟ هر طور شده او را بیرون بینداز، سام.»
خدمتکار گفت: «اما نمی توانم او را مجبور به رفتن کنم، بانوی من، خدمتکاران دیگر هم نمی توانند. همین حالا پیش خانم فرفاکس است و خانم فرفاکس از او خواسته که بیرون برود اما او در یک گوشه نزدیک سوراخ دودکش نشسته میگوید تا خواسته اش برآورده نشود از جایش تکان نمی خورد. »
خانم اشتن پرسید: «چه می خواهد؟»
- «می گوید: «می خواهم فال آقایان و خانمها را بگیرم، بانوی من، و با اصرار می گوید باید این کار را بکند و خواهد کرد.»

صفحه 268 از 649