نام کتاب: جین ایر
رفتارش مؤدبانه بود. وقتی حرف می زد لهجه اش باعث تعجب من شد چون تا اندازه ای غیرعادی بود - دقیقأ خارجی نبود اما برروی هم می شد گفت که انگلیسی هم نیست. سنش احتمالا در حدود سن آقای راچستر، یعنی سی چهل ساله، بود. بشره اش فوق العاده زرد بود، و اگر این را نادیده میگرفتم قیافه خوش ترکیبی داشت مخصوصا در اولین نگاه. هرگاه بیشتر به قیافه اش دقیق می شدم در آن چیزی می یافتم که ناخوشایند بود_ یا بهتر بگویم نمی توانست خوشایند باشد. خطوط چهره اش متناسب اما بسیار شل و افتاده بود. چشمانش درشت و خوش ریخت بود اما روح نداشت_ یا دست کم، من اینطور تصور می کردم.
و صدای زنگ تعویض لباس، مهمانان را پراکنده ساخت. دیگر او را ندیدم تا بعد از شام که در این موقع کاملا راحت به نظر می رسید. از قیافه اش کمتر از قبل خوشم آمد؛ درهم و کسل کننده بود. چشمانش حالت ثابتی نداشت؛ مرتبأ حرکت می کرد و حرکتهایش مفهوم خاصی نداشتند؛ این امر به نگاه او یک حالت غیرعادی می داد، حالتی که تا آن زمان یادم نمی آید دیده باشم. به عنوان یک مرد زیبا و دارای قیافه ای نه چندان غیردوستانه، فوق العاده برایم ناخوشایند بود: در آن چهره صاف کاملا بیضوی شکل هیچ قدرتی وجود نداشت. در آن بینی عقابی، دهان کوچک و لبهای غنچه ای هیچگونه استحکامی مشاهده نمی شد. در پس آن پیشانی کوتاه صاف اندیشه ای نهفته نبود و آن چشمان بیروح قهوه ای حالت آمرانه ای نداشت.
در گوشه دنج همیشگیم نشسته بودم و در روشنایی شمعدانهای چند شاخه روی پیش بخاری که چهره اش را کاملا روشن ساخته بود او را نگاه میکردم چون روی یکی از مبلهای کنار بخاری نشسته بود و باز هم آن را بیشتر به طرف بخاری می کشاند مثل این که سردش بود. او را با آقای راچستر می سنجیدم. به نظر من (اگر زیاد مقید به دقت در سنجش نباشم) تفاوت آن دو نفر تا اندازه ای مثل تفاوت غاز ظریف با قوش وحشی، یا تفاوت یک گوسفند رام با یک سگ پوست کلفت تیز چشم ، یعنی محافظ آن گوسفند، بود.
گفته بود آقای راچستر از دوستان قدیم اوست. دوستی آنها بایست

صفحه 266 از 649