"Voilà Monsieur Rochester, qui revient!"*
این هم آقای راچستر که تشریف آوردند.
من برگشتم، و دوشیزه اینگرام از روی نیمکت راحتی برخاسته با شتاب جلو آمد. سایرین هم از سرگرمیهای گوناگون خود باز ایستاده سرخود را بلند کردند چون در همین هنگام صدای حرکت چرخهای یک وسیله نقلیه و همینطور صدای خوردن سم اسب به روی جاده سنگفرش خیس به گوش می رسید. یک درشکه پستی نزدیک می شد.
دوشیزه اینگرام گفت: «چه جادویی در کارش کرده اند که به این صورت به خانه برگردد؟ وقتی بیرون می رفت سوار مسرور (اسب سیاه) بود، مگر نه؟ و پایلت هم با او بود؛ پس چه به سر آن حیوان آورده؟»
وقتی این سخنان را می گفت هیکل بلند و لباسهای پف کرده و فراخش طوری جلوی پنجره را گرفت که من مجبور شدم خیلی به عقب خم شوم؛ نزدیک بود ستون فقراتم بشکند. از بس برسر شوق آمده بود اول مرا ندید اما وقتی چشمش به من افتاد لبهای خود را پیچ و تاب داد و به طرف یکی دیگر از پنجره ها رفت. درشکه پستی ایستاد، راننده زنگ در خانه را به صدا درآورد و مردی، ملبس به لباس مخصوص سفر، از درشکه پیاده شد. اما آن شخص آقای راچستر نبود. مرد غریبه بلند قامت و خوش هیکلی بود.
دوشیزه اینگرام با عصبانیت گفت: «لعنت به این شانس! (خطاب به آدل): میمون خسته کننده! چه کسی تو را جلوی پنجره نشاند تا خبر دروغ بدهی؟» و نگاه پراز غیظی به من انداخت؛ مثل این که تقصیر من بوده.
در سرسرا گفت وگویی شنیده شد، و کمی بعد تازه وارد پا به درون تالار نهاد. به بانو اینگرام تعظیمی کرد چون ظاهرا او را بزرگترین بانوی حاضر در تالار دانسته بود.
گفت: «از قرار معلوم به موقع نیامده ام، بانوی من، چون می بینم دوستم آقای راچستر در خانه نیست. اما من از یک سفر طولانی می آیم. فکر میکنم آشنایی من و او آنقدر قدیمی و صمیمانه باشد که تا مراجعت او در اینجا اقامت کنم.»
این هم آقای راچستر که تشریف آوردند.
من برگشتم، و دوشیزه اینگرام از روی نیمکت راحتی برخاسته با شتاب جلو آمد. سایرین هم از سرگرمیهای گوناگون خود باز ایستاده سرخود را بلند کردند چون در همین هنگام صدای حرکت چرخهای یک وسیله نقلیه و همینطور صدای خوردن سم اسب به روی جاده سنگفرش خیس به گوش می رسید. یک درشکه پستی نزدیک می شد.
دوشیزه اینگرام گفت: «چه جادویی در کارش کرده اند که به این صورت به خانه برگردد؟ وقتی بیرون می رفت سوار مسرور (اسب سیاه) بود، مگر نه؟ و پایلت هم با او بود؛ پس چه به سر آن حیوان آورده؟»
وقتی این سخنان را می گفت هیکل بلند و لباسهای پف کرده و فراخش طوری جلوی پنجره را گرفت که من مجبور شدم خیلی به عقب خم شوم؛ نزدیک بود ستون فقراتم بشکند. از بس برسر شوق آمده بود اول مرا ندید اما وقتی چشمش به من افتاد لبهای خود را پیچ و تاب داد و به طرف یکی دیگر از پنجره ها رفت. درشکه پستی ایستاد، راننده زنگ در خانه را به صدا درآورد و مردی، ملبس به لباس مخصوص سفر، از درشکه پیاده شد. اما آن شخص آقای راچستر نبود. مرد غریبه بلند قامت و خوش هیکلی بود.
دوشیزه اینگرام با عصبانیت گفت: «لعنت به این شانس! (خطاب به آدل): میمون خسته کننده! چه کسی تو را جلوی پنجره نشاند تا خبر دروغ بدهی؟» و نگاه پراز غیظی به من انداخت؛ مثل این که تقصیر من بوده.
در سرسرا گفت وگویی شنیده شد، و کمی بعد تازه وارد پا به درون تالار نهاد. به بانو اینگرام تعظیمی کرد چون ظاهرا او را بزرگترین بانوی حاضر در تالار دانسته بود.
گفت: «از قرار معلوم به موقع نیامده ام، بانوی من، چون می بینم دوستم آقای راچستر در خانه نیست. اما من از یک سفر طولانی می آیم. فکر میکنم آشنایی من و او آنقدر قدیمی و صمیمانه باشد که تا مراجعت او در اینجا اقامت کنم.»
بسم الله، اینهم آقای رجستر که تشریف آوردند.