اشتن درباره سیاست یا امور ایالت یا مسائل مربوط به شغل قضاوت سرگرم بحث بودند. لرد اینگرام با امی اشتن مغازله می کرد. لوئیزا متناوبا نزد یکی از آقایان بود و برای او یا با او آواز می خواند. لین، و مری اینگرام هر کدام با بیحالی به لاف و گزافهای دیگری گوش می داد و گاهی همه آنها، گویی با توافق قبلی، نمایش فرعی خود را متوقف می کردند تا نمایش بازیگران اصلی را تماشا کنند یا به حرفهاشان گوش بسپارند چون به هر حال، آقای راچستر و دوشیزه اینگرام (به علت داشتن ارتباط نزدیک با آن مرد) گل سرسبد مهمانان بودند. اگر آقای راچستر یک ساعت از آن تالارغایب می شد به نظر می رسید کسالت محسوسی برروحیه مهمانان عارض شده، و ورود دوباره او هم به طور قطع به گفت وگوها روح تازه ای می دمید.
نیاز به تأثیر جان بخش حضور او مخصوصأ روزی بیشتر احساس شد که او را برای کاری به میلکوت خواسته بودند، و احتمال نمی رفت که تا دیر وقت آن روز برگردد. بعد از ظهر باران آمد و همین باعث شد مهمانان اجرای برنامه پیاده روی برای دیدن عده ای از کولیها که در یک قطعه زمین آن سوی «هی» چادر زده بودند را به تعویق بیندازد. بعضی از آقایان برای دیدن اصطبلها رفته بودند. آقایان جوانتر با دختر خانمها در اطاق بیلیارد به بازی بیلیارد مشغول بودند. دو بیوه ثروتمند، بانو اینگرام و بانولین، گوشه دنجی یافته و با آرامی گنجفه بازی می کردند. بلانش اینگرام، بعد از آن که با سکوت مغرورانه خود اصرار خانم دنت و خانم اشتن را که سعی داشتند او را وارد گفت وگوی خود کنند نادیده گرفته و در کنار پیانو چند نوای عاشقانه زمزمه کرده بود، رفت کتاب داستانی از کتابخانه آورد، خود را با بیحالی متکبرانه ای روی یک نیمکت راحتی انداخت و آماده شد تا با جادوی آن داستان در ساعات خسته کننده غیبت (آقای راچستر) خود را سرگرم کند. تالار و به طور کلی خانه ساکت بود فقط گاهگاهی صدای شاد بازیکنان بیلیارد از بالا شنیده می شد.
هوا رو به تاریکی می رفت، و ساعت دیواری قبلا موقع لباس پوشیدن برای صرف شام را اعلام داشته بود که در این موقع آدل کوچولو که در کنار من روی سکوی کنار پنجره اطاق پذیرایی زانو زده بود، با فریاد گفت:
نیاز به تأثیر جان بخش حضور او مخصوصأ روزی بیشتر احساس شد که او را برای کاری به میلکوت خواسته بودند، و احتمال نمی رفت که تا دیر وقت آن روز برگردد. بعد از ظهر باران آمد و همین باعث شد مهمانان اجرای برنامه پیاده روی برای دیدن عده ای از کولیها که در یک قطعه زمین آن سوی «هی» چادر زده بودند را به تعویق بیندازد. بعضی از آقایان برای دیدن اصطبلها رفته بودند. آقایان جوانتر با دختر خانمها در اطاق بیلیارد به بازی بیلیارد مشغول بودند. دو بیوه ثروتمند، بانو اینگرام و بانولین، گوشه دنجی یافته و با آرامی گنجفه بازی می کردند. بلانش اینگرام، بعد از آن که با سکوت مغرورانه خود اصرار خانم دنت و خانم اشتن را که سعی داشتند او را وارد گفت وگوی خود کنند نادیده گرفته و در کنار پیانو چند نوای عاشقانه زمزمه کرده بود، رفت کتاب داستانی از کتابخانه آورد، خود را با بیحالی متکبرانه ای روی یک نیمکت راحتی انداخت و آماده شد تا با جادوی آن داستان در ساعات خسته کننده غیبت (آقای راچستر) خود را سرگرم کند. تالار و به طور کلی خانه ساکت بود فقط گاهگاهی صدای شاد بازیکنان بیلیارد از بالا شنیده می شد.
هوا رو به تاریکی می رفت، و ساعت دیواری قبلا موقع لباس پوشیدن برای صرف شام را اعلام داشته بود که در این موقع آدل کوچولو که در کنار من روی سکوی کنار پنجره اطاق پذیرایی زانو زده بود، با فریاد گفت: