مدارا میکردم. کم کم تمام خطاهای او را، که زمانی بادیده بدبینی می نگریستم، به دست فراموشی می سپردم. در گذشته، تمام سعیم مصروف بر این بود که تمام جهات شخصیت او را بررسی کنم: بد و خوب را بسنجم، و بعد از سنجش عادلانه آنها حکم منصفانه ای صادر کنم. حالا هیچ بدی نمی دیدم. آن سخنان نیشداری که باعث می شدند از او دوری کنم و خشونتی که زمانی موجب وحشت من شده بود حالا فقط مثل ادویه یک غذای مطبوع انتخابی بودند که بودنشان غذا را تند می کند و نبودنشان موجب بدمزگی غذا می شود. و اما یک مشاهده کننده دقیق گاهگاهی «چیز» مبهمی - یک حالت شوم یا غم انگیز، زیرکانه یا دلسرد کننده؟ - در چشمان او به وضوح می دید که پیش از آن که بتواند به ژرفای عجیب آن پی ببرد. تقریبا ناپدید می شد. در مورد آن «چیز»، که مرا می ترساند و مشمئز می ساخت، باید بگویم مثل این بود که در میان کوههای آتش فشان سرگردانم و ناگهان حس میکنم زمین در زیر پایم می لرزد و دهان باز می کند. آن «چیز» را هنوز هم گاهی با قلبی پرتپش اما نه با اعصابی متزلزل مشاهده می کردم. به جای روگرداندن از آن، آرزو می کردم که فقط جرأت رو به رو شدن با آن را داشته باشم - آن را از پیش حدس بزنم. و دوشیزه اینگرام را خوشبخت می دانستم چون یک روز وقتی فراغت می یافت ممکن بود به درون آن ورطه نگاه کند، به رازهای آن پی ببرد و ماهیت آن را بکاود.
در این اثنا، در حالی که من فقط به کارفرمایم و عروس آینده اش می اندیشیدم - فقط آنها را می دیدم، فقط گفت وگوی آنها را می شنیدم و فقط حرکات مهم آنها را نظاره می کردم – سایر مهمانان هر کدام به بازیها و کارهای مورد علاقه خود سرگرم بودند: بانو لین و بانو اینگرام همچنان صمیمانه به گفت وگوهای آرام خود ادامه می دادند؛ عمامه های خود را در مقابل یکدیگر بالا و پایین می آوردند، دو جفت دست خود را به نشانه تعجب، حیرت، یا وحشت، برحسب مورد، تکان می دادند، مثل یک جفت عروسک خیمه شب بازی بودند که آنها را چند مرتبه بزرگ کرده باشند. خانم دنت مهربان با خانم اشتن خوشخو مشغول گفت وگو بود، و هر دوی آنها گاهگاهی یکی دو کلمه مؤدبانه به من می گفتند بی لبخند می زدند. سرجرج لین، سرهنگ دنت و آقای
در این اثنا، در حالی که من فقط به کارفرمایم و عروس آینده اش می اندیشیدم - فقط آنها را می دیدم، فقط گفت وگوی آنها را می شنیدم و فقط حرکات مهم آنها را نظاره می کردم – سایر مهمانان هر کدام به بازیها و کارهای مورد علاقه خود سرگرم بودند: بانو لین و بانو اینگرام همچنان صمیمانه به گفت وگوهای آرام خود ادامه می دادند؛ عمامه های خود را در مقابل یکدیگر بالا و پایین می آوردند، دو جفت دست خود را به نشانه تعجب، حیرت، یا وحشت، برحسب مورد، تکان می دادند، مثل یک جفت عروسک خیمه شب بازی بودند که آنها را چند مرتبه بزرگ کرده باشند. خانم دنت مهربان با خانم اشتن خوشخو مشغول گفت وگو بود، و هر دوی آنها گاهگاهی یکی دو کلمه مؤدبانه به من می گفتند بی لبخند می زدند. سرجرج لین، سرهنگ دنت و آقای