نام کتاب: جین ایر
می شد و قلب خود را خالصانه به او تقدیم می داشت من چشمم را می بستم، توجه خود را به سوی دیگر معطوف می ساختم و (به اصطلاح) جانم را هم فداشان می کردم. اگر دوشیزه اینگرام زن خوب و شریفی بود و از نیرو، اشتیاق، محبت و عاطفه بهره ای داشت من با دو حیوان وحشی درون خود – حسادت و یأس - سخت میجنگیدم: بعد، با قلبی مجروح و عشقی نابود شده آن زن را می ستودم، برتری او بر خود را می پذیرفتم و بقیه ایام عمرم را به آرامی سپری میکردم. هرچه برتری او برمن خالص تر می شد تحسین من از او افزایش می یافت - و زندگی خود را با آرامش و سکون بیشتری می گذراندم. واقعیت، اما، چیز دیگری بود: مشاهده تلاشهای دوشیزه اینگرام برای جلب توجه آقای راچستر، مشاهده با شکست روبه رو شدن پیاپی آن تلاشها در حالی که خود آن زن واقف به آن شکستها نبود و بیهوده تصور می کرد هرتیری که پرتاب می کند به هدف می خورد و با تصور واهی موفقیت، خود را می فریفت اما غرور و خودپسندی آن زن هوسهای او را بیش از پیش با شکست رو به رو می ساخت؛ آری، مشاهده این امور باعث هیجان همیشگی و در عین حال ضبط نفس بیرحمانه من می شد.
چون هربار که آن زن شکست می خورد می دیدم که چگونه می توانست شکست نخورد و موفق شود. پیکانهایی که پیوسته قلب آقای راچستر را هدف می گرفتند. بی آن که آسیبی به وی برسانند جلوی پایش به زمین می افتادند، و حال آن که اگر با دست استوارتر و مطمئن تری پرتاب می شدند امکان داشت قلب مغرور آن مرد را سخت بلرزانند - برق عشق را در چشمان بیمهر او بتابانند و ملایمت را در چهره مسخره او نقش بزنند و، مهم تر از این ، آن زن می توانست بی آن که سلاحی به کار ببرد به یک پیروزی آرام دست یابد
از خود پرسیدم: «وقتی آن زن این امتیاز را دارد که اینقدر به او نزدیک شود چرا نمی تواند براو نفوذ بیشتری داشته باشد؟» بعد به خودم گفتم:«مسلم است که نمی تواند به راستی عاشق راچستر باشد یا او را با محبت احترام آمیزی دوست داشته باشد! اگر واقعا او را دوست می داشت نیازی نبود که پشت سرهم به طور تصنعی به او لبخند بزند، دائما او را نگاه کند، اینقدر

صفحه 261 از 649