من نمایش بازیگران را تماشا نمیکردم، دیگر با اشتیاق در انتظار بالا رفتن پرده نبودم؛ به تماشاگران توجه داشتم. چشمانم که تا آن موقع همه اش متوجه پرده بود حالا بدون کمترین مقاومتی به صندلیهای نیمدایره جلب شده بود. این که سرهنگ دنت و گروهش چه چیستانی را نمایش می دادند، چه کلمه ای را انتخاب کردند و چگونه از عهده ایفای نقشهای خود برآمدند هیچیک را به خاطر ندارم، اما همچنان به رایزینهای تماشاگران بعد از پایان هر صحنه توجه میکنم. می بینم آقای راچستر سرخود را بر می گرداند، و می بینم که آن دختر سر خود را به طرف او خم می کند، به اندازه ای خم میکند که طره های مشکی براق زلفش تقریبا روی شانه آن مرد می افتند و مقابل گونه های او موج می زنند. نجواهای دو جانبه شان را می شنوم. نگاههایی را که با هم رد و بدل می کنند به خاطر می سپارم، و حتی در این لحظه از تماشای این منظره احساسی به من دست می دهد و در نتیجه فکر خاصی به ذهنم راه می یابد:
به تو خواننده [عزیز] گفته ام که یاد گرفته بودم آقای راچستر را دوست بدارم. نمی توانستم او را دوست نداشته باشم صرفا به این علت که پی برده ام آن مرد دیگر به من توجهی ندارد_ چون ممکن بود ساعتها در حضورش باشم و او حتی یک بار به من نگاه نکند -- یا به این علت که می دیدم تمام توجهش به یک بانوی بزرگ معطوف است، بانویی که در موقع عبور از کنار من عار داشت که گوشه لباسش به بدن من بخورد و اگر تصادفا چشمان سیاه و مغرورش به من می افتاد مثل این که شیئ بی ارزش دیده باشد فورأ نگاه خود را به سمت دیگر متوجه می کرد. نمی توانستم او را دوست نداشته باشم فقط به این علت که مطمئن بودم به زودی با همین خانم ازدواج خواهد کرد (چون هر روز در نگاه مغرورانه آن زن می خواندم که اطمینان دارد آقای راچستر با او ازدواج میکند) و به این علت که ساعت به ساعت شاهد نوعی اظهار عشق آن مرد به این خانم بودم که هرچند اظهار عشق بیقیدانه ای بود و مطلوب واقع شدن را به طالب بودن ترجیح می داد با این حال در عین همان بی قیدی زیاد، جذاب بود و در عین غرور، مقاومت ناپذیر بود.
با این اوضاع و احوال برای سرد کردن یا دفع عشق راه چاره ای وجود نداشت؛ آنچه وجود داشت ناامیدی و یا به نظرتو، خواننده (عزیز)،
به تو خواننده [عزیز] گفته ام که یاد گرفته بودم آقای راچستر را دوست بدارم. نمی توانستم او را دوست نداشته باشم صرفا به این علت که پی برده ام آن مرد دیگر به من توجهی ندارد_ چون ممکن بود ساعتها در حضورش باشم و او حتی یک بار به من نگاه نکند -- یا به این علت که می دیدم تمام توجهش به یک بانوی بزرگ معطوف است، بانویی که در موقع عبور از کنار من عار داشت که گوشه لباسش به بدن من بخورد و اگر تصادفا چشمان سیاه و مغرورش به من می افتاد مثل این که شیئ بی ارزش دیده باشد فورأ نگاه خود را به سمت دیگر متوجه می کرد. نمی توانستم او را دوست نداشته باشم فقط به این علت که مطمئن بودم به زودی با همین خانم ازدواج خواهد کرد (چون هر روز در نگاه مغرورانه آن زن می خواندم که اطمینان دارد آقای راچستر با او ازدواج میکند) و به این علت که ساعت به ساعت شاهد نوعی اظهار عشق آن مرد به این خانم بودم که هرچند اظهار عشق بیقیدانه ای بود و مطلوب واقع شدن را به طالب بودن ترجیح می داد با این حال در عین همان بی قیدی زیاد، جذاب بود و در عین غرور، مقاومت ناپذیر بود.
با این اوضاع و احوال برای سرد کردن یا دفع عشق راه چاره ای وجود نداشت؛ آنچه وجود داشت ناامیدی و یا به نظرتو، خواننده (عزیز)،