خوش تراشش عریان بود. یکی از آنها را به حالت این که کوزه ای را نگهداشته بالا آورده و به طرز زیبایی روی سر خود گذاشته بود. هم ترکیب اندام و قیافه و هم رنگ پوست و حرکاتش این فکر را به بیننده القا میکرد که او یکی از شاهدختهای سرزمین فلسطین در عصرنیاکان بزرگ آن قوم است و شخصیتی را که می خواست نشان دهد بدون شک همین بود.
آن زن به حوضچه نزدیک و خم شد به صورتی که می خواهد کوزه خود را از آب چشمه پرکند. بعد دوباره آن را بالا برد و روی سرش گذاشت. در این موقع پرسناژ دیگری در کنار چشمه به او نزدیک شد و از او درخواستی کرد. -«آن زن به سرعت کوزه را روی دست گرفت و آن را به دهان او نزدیک کرد تا آب بنوشد.» مرد از زیر ردای خود جعبه کوچکی بیرون آورد، در آن را باز کرد، النگوهاوگوشواره های زیبایی به معرض نمایش گذاشت. دوشیزه اینگرام، در حالی که حرکاتی حاکی از حیرت و تحسین انجام می داد، زانو زد. آقای راچستر جعبه را کنار پای او گذاشت. ناباوری و شادی از وجنات و حرکات آن زن خوانده می شد. غریبه النگوها را به دستهای او کرد و گوشواره ها را به گوشهایش آویخت. العازر و رفقه* بودند. آن صحنه شترها را کم داشت.
گروه حل کننده چیستان دوباره به رایزنی پرداختند. به نظر می رسید راجع به کلمه جوابی که از آن صحنه استنباط می شد نمی توانستند به توافق برسند. سرهنگ دقت پیشنهاد «پرده کامل» کرد که در نتیجه پرده دوباره افتاد.
در سومین صحنه فقط بخشی از اطاق پذیرایی نشان داده می شد. بقیه آن را پرده تیره رنگ و نسبتا ضخیمی از انظار پنهان میکرد. حوضچه مرمر را برداشته بودند و به جای آن یک میز ساده و یک صندلی آشپزخانه گذاشته شده بود. این اشیاء در پرتو نور بسیار ضعیف یک چراغ فانوس کوچک دیده می شدند چون شمعهای مومی همه خاموش بودند.
در این صحنه محقرانه مردی نشسته و دستهای مشت کرده خود را روی زانویش گذاشته بود. چشمانش متوجه زمین بودند. آقای راچستر را
شناختم هرچند با قیافه، لباس، چهره افسرده و اخمو، موهای وز کرده و زبر به
آن زن به حوضچه نزدیک و خم شد به صورتی که می خواهد کوزه خود را از آب چشمه پرکند. بعد دوباره آن را بالا برد و روی سرش گذاشت. در این موقع پرسناژ دیگری در کنار چشمه به او نزدیک شد و از او درخواستی کرد. -«آن زن به سرعت کوزه را روی دست گرفت و آن را به دهان او نزدیک کرد تا آب بنوشد.» مرد از زیر ردای خود جعبه کوچکی بیرون آورد، در آن را باز کرد، النگوهاوگوشواره های زیبایی به معرض نمایش گذاشت. دوشیزه اینگرام، در حالی که حرکاتی حاکی از حیرت و تحسین انجام می داد، زانو زد. آقای راچستر جعبه را کنار پای او گذاشت. ناباوری و شادی از وجنات و حرکات آن زن خوانده می شد. غریبه النگوها را به دستهای او کرد و گوشواره ها را به گوشهایش آویخت. العازر و رفقه* بودند. آن صحنه شترها را کم داشت.
گروه حل کننده چیستان دوباره به رایزنی پرداختند. به نظر می رسید راجع به کلمه جوابی که از آن صحنه استنباط می شد نمی توانستند به توافق برسند. سرهنگ دقت پیشنهاد «پرده کامل» کرد که در نتیجه پرده دوباره افتاد.
در سومین صحنه فقط بخشی از اطاق پذیرایی نشان داده می شد. بقیه آن را پرده تیره رنگ و نسبتا ضخیمی از انظار پنهان میکرد. حوضچه مرمر را برداشته بودند و به جای آن یک میز ساده و یک صندلی آشپزخانه گذاشته شده بود. این اشیاء در پرتو نور بسیار ضعیف یک چراغ فانوس کوچک دیده می شدند چون شمعهای مومی همه خاموش بودند.
در این صحنه محقرانه مردی نشسته و دستهای مشت کرده خود را روی زانویش گذاشته بود. چشمانش متوجه زمین بودند. آقای راچستر را
شناختم هرچند با قیافه، لباس، چهره افسرده و اخمو، موهای وز کرده و زبر به
العازر ( Eliezer ) بنابر مندرجات کتاب مقدس خادم حضرت ابراهیم بود که رفته ( Rebecca ) را با عزت تمام نزد اسحاق آورد و اسحاق با او ازدواج کرد._م.