باز روی میزی قرار داشت. در کنار او امی اشتن، ملبس به یکی از لباسهای بلند آقای راچستر، ایستاده و کتابی به دست گرفته بود. یک نفر که دیده نمی شد با خنده و شادی زنگ را به صدا درآورد. بعد آدل (که مصرانه خواسته بود یکی از افراد گروه سر پرست خود باشد) به جلوی صحنه پرید و محتوای یک سبد گل را که روی دست خود نگهداشته بود به اطراف خود پراکند. بعد هیکل زیبای دوشیزه اینگرام ، ملبس به لباس سفید، روی صحنه ظاهر شد. روسری بلندی به سر داشت و یک حلقه گل سرخ اطراف پیشانیش را زینت می داد. در کنار او آقای راچستر حرکت می کرد. باهم به میز نزدیک شدند. بعد از آن که خانم دنت و لوئیزا اشتن، که آنها نیز لباس سفید پوشیده بودند، در پشت سرشان قرار گرفتند، زانو زدند. به آسانی می شد فهمید که نمایش پانتومیم مراسم ازدواج است. در پایان این نمایش، سرهنگ دنت و گروهش یکی دو دقیقه باهم مشورت کردند، بعد سرهنگ اعلام داشت: «عروس! » آقای راچستر با سر تصدیق کرد، و پرده افتاد.
پس از یک مکث نسبتا طولانی پرده دوباره بالا رفت. دومین صحنه نسبت به صحنه قبل با دقت و ظرافت بیشتری آماده شده بود. تالار پذیرایی، چنان که پیش از این گفته شد، دو پله بلندتر از تالار غذاخوری بود. روی پله بالایی، البته یکی دو یارد به طرف داخل تالار پذیرایی، حوضچه مرمر بزرگی دیده می شد که آن را فورا تشخیص دادم چون یکی از تزیینات گرمخانه بود - و من همیشه آنجا دیده بودم که توی آن چند ماهی قرمز بود و اطرافش هم چند گلدان گیاهان خارجی می چیدند و از آنجا که حجم و وزن زیادی داشت معلوم می شد با زحمت بسیار آن را به اینجا آورده بودند.
در کنار این حوضچه، آقای راچستر روی یک قالی نشسته بود. لباسش از جنس ترمه بود و ... هم به سر داشت. چشمان سیاه ، قیافه اش که شبیه بربرهای کافر و گندمگون بود دقیقا با لباسش تناسب داشت. حالت نگاهش درست مثل نگاه یکی از سلاطین شرق بود: جلاد یا قربانی طناب دار. بلافاصله بعد از او دوشیزه اینگرام را دیدم. لباس او نیز به سبک مردم مشرق زمین بود. شال قرمز تیره ای مثل کمربند دور کمرش بسته بود . روسری برودری دوزی شده ای دور شقیقه های خود گره زده بود. بازوهای
پس از یک مکث نسبتا طولانی پرده دوباره بالا رفت. دومین صحنه نسبت به صحنه قبل با دقت و ظرافت بیشتری آماده شده بود. تالار پذیرایی، چنان که پیش از این گفته شد، دو پله بلندتر از تالار غذاخوری بود. روی پله بالایی، البته یکی دو یارد به طرف داخل تالار پذیرایی، حوضچه مرمر بزرگی دیده می شد که آن را فورا تشخیص دادم چون یکی از تزیینات گرمخانه بود - و من همیشه آنجا دیده بودم که توی آن چند ماهی قرمز بود و اطرافش هم چند گلدان گیاهان خارجی می چیدند و از آنجا که حجم و وزن زیادی داشت معلوم می شد با زحمت بسیار آن را به اینجا آورده بودند.
در کنار این حوضچه، آقای راچستر روی یک قالی نشسته بود. لباسش از جنس ترمه بود و ... هم به سر داشت. چشمان سیاه ، قیافه اش که شبیه بربرهای کافر و گندمگون بود دقیقا با لباسش تناسب داشت. حالت نگاهش درست مثل نگاه یکی از سلاطین شرق بود: جلاد یا قربانی طناب دار. بلافاصله بعد از او دوشیزه اینگرام را دیدم. لباس او نیز به سبک مردم مشرق زمین بود. شال قرمز تیره ای مثل کمربند دور کمرش بسته بود . روسری برودری دوزی شده ای دور شقیقه های خود گره زده بود. بازوهای