نام کتاب: جین ایر
بودم متوجه شدم در اطاق غذاخوری باز شد و یکی از آقایان بیرون آمد. با عجله برخاستم اما خود را رویاروی او دیدم. آقای راچستر بود.
پرسید: «حالتان چطورست؟»
- «خیلی خوبم، آقا.»
- «چرا در تالار پیش من نیامدید با من حرف بزنید؟ »
به خودم گفتم می توانم سؤال را به خود سؤال کننده برگردانم، و از او پرسم که خودش چرا نزد من نیامد. اما جسارت چنین سؤالی را در خود ندیدم. جواب دادم: «نخواستم مزاحمتان بشوم، آقا، چون دیدم خیلی سرتان شلوغ است.»
- «در غیاب من چکار میکردید؟ »
- «کار به خصوصی نبود؛ طبق معمول به آدل درس می دادم.»
- «خیلی از قبل رنگ پریده تر شده اید_ این را با اولین نگاه فهمیدم. موضوع چیست؟»
- «اصلا چیزی نیست، آقا .»
- «آن شبی که مرا نیمه غرق کردید سرما نخوردید؟»
- «به هیچ وجه، آقا .»
- «به اطاق پذیرایی برگردید؛ حالا خیلی زودست که دارید می روید.»
- «خسته ام، آقا .»
یک دقیقه ای به من نگاه کرد. گفت: «خسته، و کمی افسرده. چه ناراحتی ای دارید؟ به من بگویید.»
- «چیزی نیست - چیزی نیست، آقا. افسرده نیستم.»
- «اما من مؤکدأ میگویم هستید؛ آنقدر افسرده اید که اگر چند کلمه دیگر حرف بزنم اشکتان جاری می شود؛ در واقع، الان هم اشک در چشمهایتان جمع شده: پردۂ شفاف اشک روی چشمهاتان را گرفته. الان یک قطره از پلکتان لغزید و روی گونه تان افتاد. اگر وقت داشتم و وحشت از این نداشتم که مبادا یک مستخدم فضول یاوه گو سر برسد می توانستم بفهمم که قضیه از چه قرارست. خوب، امشب عذر شما را می پذیرم اما توجه داشته باشید

صفحه 253 از 649