که طولی نخواهد کشید که جامعه از ثمره این کشف بزرگ ما بهره مند بشود. همین قضیه را مثل یک اهرم به کار گرفتیم تا آن بار سنگین را از خانه بیرون بیندازیم. مامان عزیز هم به محض این که به قضیه پی برد متوجه شد که تمایل آنها به یکدیگر برخلاف اخلاق است. مگر نه، (مادر-بانو)ی عزیز؟»
- «قطعا همینطورست، جان شیرین من. و من کاملا حق دارم. با توجه به این موضوع به هزار دلیل عقیده دارم که روابط میان معلمها و معلمه ها را در یک خانواده آبرومند هرگز یک لحظه نباید تحمل کرد؛ اول_ :»
- لطفا، شمردن آن دلایل را به ما واگذار کنید، مامان! مسلما همه ما آنها را می دانیم: خطر سرمشق بد دادن به کودکان معصوم؛ آشفتگیهای فکری و در نتیجه، اهمال کودکان موردنظر در انجام دادن وظایف مربوط به اتحاد و اعتماد متقابل - که پیامد آن طغیان، هتک حرمت بزرگترها و به هم ریختن نظام اجتماعی است. آیا درست میگویم، بارونس اینگرام، صاحب اینگرام پارک ؟»
- «مثل همیشه حالا هم درست میگویی، گل سوسن من.»
- «بنابراین، احتیاجی نیست چیز دیگری گفته بشود؛ موضوع را تغییر بدهید.»
امی اشتن، که این دستور را نشنیده بود یا به آن اعتنایی نداشت، با لحن کودکانه ملایم خود موضوع گفت وگوی آنها را دنبال کرد: «لوئیزا و من هم معلمه مان را دست می انداختیم اما او موجود نازنینی بود؛ هر بلایی به - سرش می آوردیم تحمل می کرد و صدایش در نمی آمد. هیچوقت از دست ما اوقاتش تلخ نمی شد؛ مگر نه، لوئیزا؟»
- «آره، هیچوقت اوقاتش تلخ نمی شد. هر کاری دلمان می خواست انجام می دادیم: میز تحریر و جعبه کارهایش را وارسی میکردیم؛ کشوهایش را به هم می ریختیم؛ آنقدر معلم خوش اخلاقی بود که هرچه ازش می خواستیم به ما می داد.»
دوشیزه اینگرام، در حالی که از روی طعنه به لبهای خود پیچ و تاب می داد، گفت: «حالا فکر می کنم شرح خلاصه ای از خاطرات مربوط به معلمه های امروزه را دانستیم. برای این که بحث درباره این گونه ماجراها را
- «قطعا همینطورست، جان شیرین من. و من کاملا حق دارم. با توجه به این موضوع به هزار دلیل عقیده دارم که روابط میان معلمها و معلمه ها را در یک خانواده آبرومند هرگز یک لحظه نباید تحمل کرد؛ اول_ :»
- لطفا، شمردن آن دلایل را به ما واگذار کنید، مامان! مسلما همه ما آنها را می دانیم: خطر سرمشق بد دادن به کودکان معصوم؛ آشفتگیهای فکری و در نتیجه، اهمال کودکان موردنظر در انجام دادن وظایف مربوط به اتحاد و اعتماد متقابل - که پیامد آن طغیان، هتک حرمت بزرگترها و به هم ریختن نظام اجتماعی است. آیا درست میگویم، بارونس اینگرام، صاحب اینگرام پارک ؟»
- «مثل همیشه حالا هم درست میگویی، گل سوسن من.»
- «بنابراین، احتیاجی نیست چیز دیگری گفته بشود؛ موضوع را تغییر بدهید.»
امی اشتن، که این دستور را نشنیده بود یا به آن اعتنایی نداشت، با لحن کودکانه ملایم خود موضوع گفت وگوی آنها را دنبال کرد: «لوئیزا و من هم معلمه مان را دست می انداختیم اما او موجود نازنینی بود؛ هر بلایی به - سرش می آوردیم تحمل می کرد و صدایش در نمی آمد. هیچوقت از دست ما اوقاتش تلخ نمی شد؛ مگر نه، لوئیزا؟»
- «آره، هیچوقت اوقاتش تلخ نمی شد. هر کاری دلمان می خواست انجام می دادیم: میز تحریر و جعبه کارهایش را وارسی میکردیم؛ کشوهایش را به هم می ریختیم؛ آنقدر معلم خوش اخلاقی بود که هرچه ازش می خواستیم به ما می داد.»
دوشیزه اینگرام، در حالی که از روی طعنه به لبهای خود پیچ و تاب می داد، گفت: «حالا فکر می کنم شرح خلاصه ای از خاطرات مربوط به معلمه های امروزه را دانستیم. برای این که بحث درباره این گونه ماجراها را