راچستر را به طرف من جلب کند، و ناخواسته خودم را بیشتر به طرف سایه پرده کشاندم. اما او اصلا نگاهی به من نکرد.
و در حالی که مستقیمأ جلوی خود را نگاه می کرد. با لحن بی تفاوتی گفت: «به این موضوع فکر نکرده بودم.»
- «بله، شما مردها هیچوقت به فکر صرفه جویی نیستید و عقل سلیم ندارید. داستان معلمه ها را باید از مامان بشنوید؛ من و مری زمانی که درس می خواندیم گمان می کنم دست کم ده دوازده معلم داشتیم که نصف آنها نفرت انگیز و بقیه مسخره بودند، و همه شان مثل اجنه بودند، مگر نه، مامان؟ »
- «با من بودی، ثروت من؟»
بانوی جوان، که بدین گونه به عنوان «ثروت من» یعنی یکی از متعلقات مادی آن بیوه ثروتمند مورد خطاب او قرار گرفته بود سؤال خود را با توضیحی تکرار کرد.
- عزیزترینم، اسم معلمه ها را پیش من نیاور؛ این کلمه عذابم می دهد. من قربانی بی لیاقتیها و هوسهای آنها شدم. خدا را شکر که حالا دیگر این گرفتاریم تمام شده!»
در این موقع خانم دنت به طرف آن بانوی «دیندار» خم شد و چیزی در گوش او گفت. از جوابی که داده شد فهمیدم خانم دنت به او یادآوری کرده بود که یکی از افراد آن صنف ملعون در آنجا حضور دارد.
آن علیا مخدره گفت: «چه بد؟!* امیدوارم حرفهای من به نفع او هم باشد. بعد با صدای آهسته تر اما بازهم به حد کافی بلند که من می توانستم بشنوم، گفت: «متوجه حضور او هستم. من قیافه شناسم، تمام خطاهای افراد طبقه اش در قیافه او هم خوانده می شود.»
آقای راچستر با صدای بلند پرسید:«آن خطاها چه هستند، بانوی من؟»
آن زن که با حالتی حاکی از نحوست عمامه اش را سه بارتکان می داد جواب داد: «محرمانه به شما خواهم گفت.»
- «تا آن موقع عطش کنجکاوی مرا خیلی رنج خواهد داد؛ سیرابش کنید چون الان خیلی تشنه است.»
و در حالی که مستقیمأ جلوی خود را نگاه می کرد. با لحن بی تفاوتی گفت: «به این موضوع فکر نکرده بودم.»
- «بله، شما مردها هیچوقت به فکر صرفه جویی نیستید و عقل سلیم ندارید. داستان معلمه ها را باید از مامان بشنوید؛ من و مری زمانی که درس می خواندیم گمان می کنم دست کم ده دوازده معلم داشتیم که نصف آنها نفرت انگیز و بقیه مسخره بودند، و همه شان مثل اجنه بودند، مگر نه، مامان؟ »
- «با من بودی، ثروت من؟»
بانوی جوان، که بدین گونه به عنوان «ثروت من» یعنی یکی از متعلقات مادی آن بیوه ثروتمند مورد خطاب او قرار گرفته بود سؤال خود را با توضیحی تکرار کرد.
- عزیزترینم، اسم معلمه ها را پیش من نیاور؛ این کلمه عذابم می دهد. من قربانی بی لیاقتیها و هوسهای آنها شدم. خدا را شکر که حالا دیگر این گرفتاریم تمام شده!»
در این موقع خانم دنت به طرف آن بانوی «دیندار» خم شد و چیزی در گوش او گفت. از جوابی که داده شد فهمیدم خانم دنت به او یادآوری کرده بود که یکی از افراد آن صنف ملعون در آنجا حضور دارد.
آن علیا مخدره گفت: «چه بد؟!* امیدوارم حرفهای من به نفع او هم باشد. بعد با صدای آهسته تر اما بازهم به حد کافی بلند که من می توانستم بشنوم، گفت: «متوجه حضور او هستم. من قیافه شناسم، تمام خطاهای افراد طبقه اش در قیافه او هم خوانده می شود.»
آقای راچستر با صدای بلند پرسید:«آن خطاها چه هستند، بانوی من؟»
آن زن که با حالتی حاکی از نحوست عمامه اش را سه بارتکان می داد جواب داد: «محرمانه به شما خواهم گفت.»
- «تا آن موقع عطش کنجکاوی مرا خیلی رنج خواهد داد؛ سیرابش کنید چون الان خیلی تشنه است.»
tant pis