گلگون شود اما خوشحال شدم وقتی دیدم ظاهرا هیچ احساسی در آنها برانگیخته نشده. با خود گفتم :
«آنطور که با من هست با آنها نیست. با آنها تجانس ندارد. گمان میکنم از جنس من باشد - اطمینان دارم که هست. حس میکنم با او همبسته ام؛ زبان چهره و حرکات او را من می فهمم. با آن که طبقه و ثروت میان من و او فاصله زیادی انداخته اما من در مغز و قلب خود، در خون و رگ و پی خود چیزی دارم که با این متعلقات او شبیه است. با این حال، چند روز قبل به خود گفته بودم که جز رابطه کار در برابر دریافت حقوق از آقای راچستر هیچ رابطه دیگری با او ندارم، آیا چنین نبود؟ آیا برای خود قدغن نکرده بودم که هیچ فکر دیگری راجع به او نداشته باشم جز این که او کارفرمای من است و به من مزد می پردازد؟ لعنت براین طبیعت آدمی! تمام احساسات خوب، راستین و نیرومندم بی آنکه مجال اندیشه ای به من بدهند احاطه ام کرده اند. می دانم که باید این احساسات خود را مخفی کنم؛ باید امید خود را قطع کنم؛ و موقعی که میگویم من از جنس او هستم منظورم این نیست که قدرت نفوذ او و طلسم او برای جادوی دیگران را دارم؛ منظورم فقط این است که در بعضی از سلیقه ها و احساسات با او مشترک هستم. بنابراین باید پیوسته تکرارکنم که ما تا ابد از هم جدا خواهیم بود- و در عین حال، تا وقتی نفس میکشم و فکر میکنم باید او را دوست داشته باشم.»
به مهمانان قهوه داده می شود. خانمها، از وقتی که آقایان واردشده اند، مثل پرنده های آواز خوان، پرشور و سرزنده اند. گفت وگوها با روح و شادند.
سرهنگ دنت و آقای اشتن درباره سیاست بحث می کنند و همسرانشان گوش می دهند. دو بیوه ثروتمند مغرور، بانولین و بانو اینگرام، باهم سرگرم گفت وگو هستند. سرجرج - که ضمنا یادم رفته بود او را معرفی کنم، نجیب زاده گشاده روی روستا، در حالی که فنجان قهوه ای به دست دارد جلوی نیمکت راحتی آن دو نفر ایستاده گاهی وارد بحث می شود و چند کلمه ای می گوید. آقای فردریک لین روی صندلی کنار مری اینگرام نشسته نقوش یک کتاب نفیس را به او نشان می دهد. مری نگاه می کند و گاهی لبخند
«آنطور که با من هست با آنها نیست. با آنها تجانس ندارد. گمان میکنم از جنس من باشد - اطمینان دارم که هست. حس میکنم با او همبسته ام؛ زبان چهره و حرکات او را من می فهمم. با آن که طبقه و ثروت میان من و او فاصله زیادی انداخته اما من در مغز و قلب خود، در خون و رگ و پی خود چیزی دارم که با این متعلقات او شبیه است. با این حال، چند روز قبل به خود گفته بودم که جز رابطه کار در برابر دریافت حقوق از آقای راچستر هیچ رابطه دیگری با او ندارم، آیا چنین نبود؟ آیا برای خود قدغن نکرده بودم که هیچ فکر دیگری راجع به او نداشته باشم جز این که او کارفرمای من است و به من مزد می پردازد؟ لعنت براین طبیعت آدمی! تمام احساسات خوب، راستین و نیرومندم بی آنکه مجال اندیشه ای به من بدهند احاطه ام کرده اند. می دانم که باید این احساسات خود را مخفی کنم؛ باید امید خود را قطع کنم؛ و موقعی که میگویم من از جنس او هستم منظورم این نیست که قدرت نفوذ او و طلسم او برای جادوی دیگران را دارم؛ منظورم فقط این است که در بعضی از سلیقه ها و احساسات با او مشترک هستم. بنابراین باید پیوسته تکرارکنم که ما تا ابد از هم جدا خواهیم بود- و در عین حال، تا وقتی نفس میکشم و فکر میکنم باید او را دوست داشته باشم.»
به مهمانان قهوه داده می شود. خانمها، از وقتی که آقایان واردشده اند، مثل پرنده های آواز خوان، پرشور و سرزنده اند. گفت وگوها با روح و شادند.
سرهنگ دنت و آقای اشتن درباره سیاست بحث می کنند و همسرانشان گوش می دهند. دو بیوه ثروتمند مغرور، بانولین و بانو اینگرام، باهم سرگرم گفت وگو هستند. سرجرج - که ضمنا یادم رفته بود او را معرفی کنم، نجیب زاده گشاده روی روستا، در حالی که فنجان قهوه ای به دست دارد جلوی نیمکت راحتی آن دو نفر ایستاده گاهی وارد بحث می شود و چند کلمه ای می گوید. آقای فردریک لین روی صندلی کنار مری اینگرام نشسته نقوش یک کتاب نفیس را به او نشان می دهد. مری نگاه می کند و گاهی لبخند