نام کتاب: جین ایر
سبیلش هنوز مشکی است، و همین به او ظاهر «پدر قابل احترام در تئاتر» را می دهد. لرد اینگرام مثل خواهرهایش خیلی بلند قامت است. همچنین مثل آنها زیباست، اما نگاهش مثل نگاه مری مرده و بیحالت است. به نظر می رسد به جای داشتن خون صاف یا مغز توانمند فقط هیکل بزرگی دارد.
خوب حالا آقای راچستر کجاست؟
بالاخره او هم می آید. به طرف طاقنما نگاه نمیکنم اما می بینم که وارد می شود. سعی دارم نگاهم را به سوزن دوزیهای روی توری کیفی که دارم می بافم متمرکز کنم. خیلی دلم می خواهد فقط به کاری که در دست دارم فکر کنم و فقط منجوقهای نقره ای و نخهای ابریشمی دامنم را ببینم و حال آن که به وضوح هیکل او را می بینم، و بی آن که بتوانم خودداری کنم لحظه ای را به یاد می آورم که آخرین مرتبه او را دیدم درست بعد از آن که- به قول خودش - یک خدمت مهم و حیاتی برای او انجام داده بودم، و او در حالی که دستم را در دست خود گرفته و به صورتم نگاه می کرد با چنان نگاهی به من چشم دوخته بود که نشان می داد قلبش سرشار از عواطف لطیفی است که سخت در شرف سرریز شدن است، و من در آن سهمی دارم. در آن لحظه چقدر به او نزدیک شده بودم! از آن زمان تا کنون چه اتفاقی افتاده و چه چیزی باعث شده بود که او روابط خود را با من تغییر دهد؟ و حالا ما چقدر از هم دور و چقدر باهم بیگانه بودیم ! آنقدر باهم بیگانه شده بودیم که انتظار نداشتم بیاید و با من حرف بزند. بنابراین، وقتی دیدم بدون این که به من نگاه کند در آن طرف تالار روی صندلی نشست و با چند نفر از خانمها به گفت وگو پرداخت تعجبی نکردم.
کمی بعد از آن که دیدم توجهش به آن خانمها معطوف شد و من می توانم بی آن که مرا ببیند به او نگاه کنم. چشمانم ناخواسته متوجه صورتش شدند. سعی کردم آنها را ببندم اما پلکهایم در اختیار من نبودند؛ باز می شدند و مردمک چشمم روی صورت او ثابت می ماند. نگاه می کردم و با نگاهم لذت زیادی می بردم - یک لذت گرانبها و در عین حال تند و شدید مثل سوزنی از طلای ناب که نوک تیز آن پوست را می سوزاند، یا شبیه لذت کسی که از تشنگی در حال مرگ است و می داند چشمه ای که افتان و خیزان خود را به آن

صفحه 243 از 649